
فرخنده: باد سرد از درههای غور پایین میآمد و در کوچههای خاکی میپیچید؛ بادی که بوی نان تازه، دود هیزم و ترس را با هم حمل میکرد. در یکی از همین کوچهها، رستوران کوچکی بود با چراغهای کمنور و میزهای فلزی که سالهاست رد دستهای کارگران خسته را روی خود دارد. پشت پیشخوان، پسری لاغراندام با موهای کوتاه و دستهای ترکخورده، چای میریخت، بشقاب میشست و سفارشها را میبرد. کسی نمیدانست یا شاید نمیخواست بداند که این «پسر» در واقع دختری به نام نوریه است.
سه سال تمام، نوریه صبحها پیش از طلوع آفتاب از خانهای گِلی در حاشیه شهر بیرون میزد. مادر بیمار، دو خواهر کوچکتر و یک برادر خردسال، همه به درآمد ناچیز او وابسته بودند. پدر که روزگاری کارگر روزمزد بود، زیر بار بیماری و فقر فرو ریخت و دیگر برنگشت. از همان روز، نوریه فهمید که اگر دختر بماند، خانوادهاش گرسنه میماند؛ پس لباس مردانه پوشید، موهایش را کوتاه کرد و نام دیگری برای خود ساخت.
کار در رستوران ساده نبود: سوز سرما در زمستان، آتش داغ تنور در تابستان، و نگاههای پرسشگر مشتریانی که گاهی زیر لب میگفتند: «این پسر چرا اینقدر آرام است؟» نوریه یاد گرفت کمتر حرف بزند، تندتر کار کند و همیشه سرش را پایین بیندازد. او میدانست کوچکترین لغزش میتواند پرده را کنار بزند.
اما پرده بالاخره کنار رفت.
یک روز عصر، وقتی آفتاب پشت کوههای برفی پنهان میشد، جنگجویان طالبان وارد رستوران شدند. چای سفارش دادند، اما نگاهشان روی نوریه قفل ماند. چند دقیقه بعد، او را با خود بردند. شاهدان محلی میگویند نوریه در بازجوییها بارها تکرار کرده است: «اگر کار نکنم، خانوادهام میمیرند.»
بازداشت او فقط یک پرونده فردی نیست؛ قطعهای از پازلی بزرگتر است. همزمان با گسترش فقر در افغانستان، طالبان درهای بسیاری از مشاغل را به روی زنان بستهاند. نتیجهاش همین است: دخترانی که یا باید در خانه بمانند و گرسنگی بکشند، یا هویتشان را پنهان کنند و هر لحظه از افشا شدن بترسند.
امشب، رستوران هنوز همانجاست، اما پشت پیشخوان جای نوریه خالی است. ظرفها روی هم انباشته شدهاند و بخار چای در هوا محو میشود. مادرش در خانهای تاریک، چشم به در دوخته است؛ نمیداند دخترش برمیگردد یا نه.
سرگذشت نوریه داستان یک نفر نیست؛ روایت کشوری است که در آن زنبودن میتواند خطرناک باشد، و زندهماندن گاهی به قیمت پاککردن صورتِ خودت تمام میشود.