Skip to main content

Farkhundanews

زنی که پیاده دنیا را دور زد؛ مکثی بر سفر آنجلا از حاشیه به متن زندگی

«چرا؟» سوال ساده‌ای است که مردم همیشه از آنجلا مَکسوِل می‌پرسند. اما این زن آمریکایی تا همین اواخر به‌سختی می‌توانست به این سوال پاسخ دهد که چرا برای رسیدن به رویای بزرگش زندگیِ ایده‌آلِ خود را دگرگون کرد. ولی برای او «چرا» سوالی است که باید جواب داده شود. گذشته از این‌ها او پا در مسیری گذاشت و به سفری رفت که کمتر کسی دست به انجامش می‌زند: او در سال ۲۰۱۳ تصمیم گرفت به تنهایی و با پای پیاده دور دنیا را بگردد. پیاده‌رویِ تنها در این سفر عظیم چیزی نبود که مکسول از قبل برایش برنامه‌ریزی کرده باشد. در واقع، او فقط نه ماه بعد از اینکه در کلاس نقاشی، تصادفاً دربارۀ مردی شنید که با پای پیاده دور دنیا را گشته است، راهی این سفر شد. منشا سفر مکسول فقدان، شکست یا بحران شخصی نبود. وقتی تصمیم گرفت به این سفر دور و دراز برود در اوایل دهۀ سوم زندگی‌اش بود، کسب‌وکار موفقی داشت و با کسی هم رابطۀ عاطفی داشت. او می‌گوید: «فکر می‌کردم خوشبختم، ولی وقتی به گذشته نگاه کردم فهمیدم دنبالِ چیزهای بیشتری بوده‌ام؛ دنبال اینکه -‌‌با قناعت و ارتباط با دنیای اطرافم‌- رابطه‌ای عمیق‌تر با طبیعت و مردم داشته باشم». او دریافت بهترین راه برای رسیدن به چنین رابطه‌ای این است که شروع به راه رفتن کند. چون در پیاده‌روی میزان کربن‌دی‌اکسیدِ کمتری تولید می‌کند، و چون آهسته راه می‌رود، می‌تواند کاملاً خود را غرق طبیعت کند، مردمی را ببیند که در شرایط دیگر صرفاً با ماشین از کنارشان رد می‌شود، وفرهنگ‌های دیگر را طوری بشناسد که مختص آن‌هایی است که راه درازی را پیاده طی می‌کنند. مکسول که داشت خودش را برای سفر آماده می‌کرد، دنیایی از زنان گردشگر را پیدا کرد تا از آن‌ها جسارت لازم برای این کار را دریافت کند. او عاشقِ سبک نوشتن و سفر آرامِ رابین دِیویدسون شد که استرالیا را با شتر طی کرد. با فیونا کمبل آشنا شد که با پای پیاده‌ به جاهای دور سفر می‌کرد و دربارۀ رُزی سوئل‌پوپ خواند که با ایستادن سر جاده و پیدا کردن راننده‌های هم‌مسیر از اروپا تا نپال رفت، دور دنیا را با قایق طی کرد، از شیلی با اسب گذشت و در ۵۹ سالگی دویدن دور دنیا را شروع کرد. مکسول می‌گوید: «من کتاب‌های این افراد را به امید دلگرمی خواندم ‌و وقتی با چالش‌ها و کشمکش‌ها و همچنین موفقیت‌هایشان آشنا شدم، همین‌طور هم شد. داستان هر کدام از زنان بسیار متفاوت از دیگری بود و این موضوع به من جرئت داد تا پیاده‌روی خودم را هم امتحان کنم». وقتی که مکسول تصمیم گرفت به این سفر برود تمامی دارایی‌اش را فروخت و تجهیزات لازم را تهیه کرد. او یک گاری دستی را با ۵۰ کیلوگرم تجهیزات مربوط به چادر زدن، غذاهای خشک، یک فیلتر آبِ درجه‌نظامی و لباس برای چهار فصل پر کرد. مکسول در دوم مه سال ۲۰۱۴ شهر خود، بِند در اورگن را ترک کرد و عازم ماجراجوییِ بزرگی شد‌ که شاید بهترین قسمتش این بود که نمی‌دانست در طول سفر دقیقاً چه چیزی در انتظارش است. وقتی در ژوئن ۲۰۱۸ برای اولین بار با مکسول در اسکایپ صحبت کردم، نزدیک ۴ سال بود که در سفر بود و بیشتر از ۱۲۵۰۰ مایل را -‌در ۱۲ کشور و سه قاره‌- پیاده پیموده بود. با کنجکاوی پرسیدم پیاده‌روی دور دنیا چه جور آدمی می‌خواهد. چشمانش برقی زد و به کنایه گفت «آدمِ یک‌دنده». بعد اضافه کرد «شاید ترکیبی از بلندپروازی، اندکی یک‌دندگی و مقداری هم اشتیاق شدید باشد -‌نه برای پیاده‌روی به‌قصد ورزش‌کردن بلکه برای کشفِ خود و ماجراجویی». مکسول می‌گفت با اینکه خیلی زود برنامۀ روزانۀ خود را پیدا کرده بود -هنگام طلوع آفتاب از خواب بیدار شود، دو فنجان قهوۀ فوری و کاسه‌ای خوراکِ جو‌ برای صبحانه بخورد، وسایلش را جمع کند و راه بیفتد، برای شب چادرش را مهیا کند، نودل آماده‌اش را بخورد و در کیسه‌خوابش به خواب رود- ولی باز هیچ کدام از روزهایش عینِ هم نبود. در ابتدا، برنامه‌ریزی می‌کرد ولی خیلی زود متوجه شد که همین مسیرهای انحرافی هستند که ماجراجویی را می‌سازند. به همین خاطر با اینکه یک مسیر کلی را در پیش می‌گرفت ولی همیشه به احساسات غریزی‌اش -‌اینکه کجا به راست و کجا به چپ بپیچد‌- اعتماد می‌کرد. مکسول در صحرای استرالیا دچار تاول‌های آفتاب‌سوختگی و گرمازدگی و در ویتنام به تب دنگی مبتلا شده بود. یک ولگرد در مغولستان به زور وارد چادرش شده بود و به او تجاوز کرده بود، در ترکیه از داخل چادر صدای شلیک گلوله شنیده بود، و یاد گرفته بود چطور با یک چشم و یک گوشِ باز بخوابد تا از خطرات خواب عمیق در امان باشد. اگرچه پیش‌بینی هریک از اتفاقات غیرممکن بود، ولی مکسول از قبل فکر همه‌جور سختی‌ای را کرده بود. او می‌گوید: «من از روی نترسی این سفر را شروع نکردم در واقع وحشت‌زده بودم‌. از این که به صدای قلبم گوش ندهم بیشتر می‌ترسیدم تا اینکه دارایی‌ها و چیزهایی که دوست داشتم را از دست بدهم». کنار آمدن با ترومایِ تعرض جنسیْ لحظه‌ای حساس بود، لحظه‌ای که در آن مکسول نهایتاً تصمیم گرفت به راهش ادامه دهد، هرچند که همچنان می‌ترسید. داستانِ استقامت و قدرتِ زنان دیگر به او کمک کرد تا ادامه دهد: «مصمم بودم که اجازه ندهم یک اتفاق مرا مجبور کند از این رویا دست بکشم و به خانه بروم. من تمام زندگیم را پشت سر گذاشته بودم، چیزی برای بازگشتن نداشتم و خطرات ذاتیِ این سفر را هم از قبل می‌دانستم». مکسول پا در این مسیر گذاشته بود تا کشف کند ذهن و بدنش -حتی در مواجهه با خشونت‌- چقدر می‌تواند قدرتمند باشد. در این مسیر،‌ سرعتِ کم او باعث شد تا به شکلی داشتن کنجکاوی و دیدِ باز نسبت به مسائل راهی مؤثر برای تجربۀ عمیقِ جهان و ساکنان آن است کوتاه ولی عمیق‌ مجذوب فرهنگ‌های دیگر شود. او در روستاهای کوچک ساحل دریای تیرنه در ایتالیا ‌می‌گشت و از فضای سرزندۀ آنجا لذت می‌برد، و هر دعوتی برای صحبت کردن، نشستن و نوشیدن را می‌پذیرفت. در ویتنام بعد از رسیدن به بالای های‌وان‌پس بسیار خسته بود که پیرزنی خوشامدگویی کرده و از او دعوت کرد تا شب را در کلبۀ چوبی کوچکش در قله سپری کند.

نه مردان ایرانی به حجاب اجباری زنان؛ 15 نواندیش دینی به اردوگاه ضد حجاب اجباری پیوستند

۱۵ تن از نواندیشان دینی در ایران با انتشار بیانیه‌ای «حجاب اجباری و سرکوب زنان» را محکوم و  آن را «شنیع، دل‌آزار، عقل‌ستیز و بیگانه با دیانت» دانستند. در هفته‌های اخیر سرکوب زنان و مخالفان حجاب اجباری و طرف‌داران به‌رسمیت‌شناسی سبک‌های زندگی مختلف در ایران شدت یافته و  در مقابل معترضین به حجاب اجباری نیز اعتراض‌های خود را بیشتر کرده‌اند. ویدیوهای متعددی از آزار و اذیت شهروندان از سوی گشت‌های موسوم به ارشاد و اعتراض شهروندان در شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌ها منتشر شده است. نواندیشان دینی، به جمعی از متفکران و صاحب‌نظران دینی در مباحث کلامی، فقهی و تاریخی دین اطلاق می‌شود که دیدگاه‌هایی نو و حق‌مدار پیرامون موضوعات و اعتقادات و آداب دینی دارند.‌ از جمله موارد اختلاف آن‌ها با فقیهان سنتی، موضوع حقوق شهروندی از جمله حجاب اسلامی و حدود و نحوه اجرا و برخورد حکومت با آن است. نواندیشان دینی در این بیانیه،  اجباری کردن حجاب را «نمونه‌ای از سلسله‌ی مدام بی‌رسمی‌ها و خیره‌سری‌های حکومت دین‌مأب جمهوری اسلامی ایران» دانسته‌اند. آنها می‌گویند:«تحمیل‌گری زیر پوشش «امر به معروف و نهی از منکر» به پشتوانه‌ی فقیهان مسندنشین و دستاربه‌سران منبرنشان، که همگی منصوب عالی‌ترین مقامات نظام هستند، اِعمال می‌شود» و این «برداشت شاذ و قدرت‌محور»  موجب «اضمحلال رسالت محمدی و استحاله‌ی پیام علوی» شده است. به باور نواندیشانی که این بیانیه را امضاء‌کرده‌اند «امر به معروف و نهی از منکر چیزی نیست جز نقد اخلاقی و سیاسی- اجتماعی حاکمان و پاسخ‌گو کردن آنان با نقادی و نظارت همگانی». این ۱۵  نفر در بخشی دیگر از بیانیه  به «تراز فکر فقیهانه، متشرعانه و ظاهرمدارِ قدرت‌مندان زرسالار، زورمدار و تزویرگر» پیرامون «زن» انتقاد کرده و گفته‌اند این باور که زن خوب زنی است که «زایندگی کند و خدمت شوهر گزارد»  فروکاستن خوبی زن و « عین جفا به آیین محمدی و حنیفیّت ابراهیمی است». امضاء‌کنندگان در پایان از «عالمان و فرزانگان»، «فقیهانی که پروای خدا دارند» و «مردانی که جنسیت‌شان هنوز جا را برای انسانیت و وجدان‌شان تنگ نکرده» دعوت کرده‌اند که کنار هم‌نوعان‌ِ‌ زن خود بایستند و دست رد به [سینه]اجبارگری حجاب» بزنند.  این نو اندیشان دینی چنین استدلال می کنند که اجباری کردن حجاب رویّه‌‌ای شنیع، دل‌آزار، عقل‌ستیز و بیگانه با دیانت حق و عدل است که به شیوه‌های مختلف از سوی حکومت جمهوری اسلامی ایران پیاده می‌شود؛ چه با گشت موسوم به ارشاد و چه در ادارات و اماکن دولتی با زمزمه‌ی قطع خدمات‌رسانی به بخشی از شهروندان. این اجبارگری قبیح چیزی نیست جز اِعمال آمریّت حکومتی تمامت‌خواه و نشان دادن مشت آهنین به ملتی نجیب و تحت سرکوب. این نمونه‌ای از سلسله‌ی مدام بی‌رسمی‌ها و خیره‌سری‌های حکومت دین‌مأب جمهوری اسلامی ایران است. این تحمیل‌گری زیر پوشش «امر به معروف و نهی از منکر» به پشتوانه‌ی فقیهان مسندنشین و دستاربه‌سران منبرنشان، که همگی منصوب عالی‌ترین مقامات نظام هستند، اِعمال می‌شود و در گوشه‌گوشه‌ی ایران فضای نفس کشیدن را چنان تنگ کرده که این خفقان نه تنها بر زنان بلکه بر عموم ایرانیان، از هر مرام و مسلکی، بار می‌شود. شگفت و درد آن‌که این همه بی‌اخلاقی، زن‌ستیزی، کین‌توزی با انسانیت، نامردمی و حکم‌رانیِ بد، پشت نقاب دین‌داری و ادعای ایستادن در جانب خدا خودنمایی می‌کند. غافل از آن‌که هر ‌کجا انسان نفی ‌شود، جا برای خدا تنگ می‌شود زیرا «خلق الله آدم علی صورته» (همانا خداوند، آدم را بر صورت خویش آفرید). این است آن لطیفه‌ی ربانی‌ای که عالِمان عامل و حکیمان بصیری چون سید موسی صدر به فراست متفطن آن شده بودند، فهمی که بیرون از دایره‌ی فاهمه‌ی فقه‌پیشگان حکومتیِ سیاست‌زده‌، قدرت‌پرست و دنیاآلوده‌ی جمهوری اسلامی ایران است. انسان، آینه‌ی خداست و بدون انسان، جایی برای جلوه‌گری خدا در پهنه‌ی تاریخ نخواهد ماند. نوک پیکان انسان‌ستیزی حکومتیان، زن ایرانی (چه دین‌‌پیشه، چه دین‌فارغ) را هدف قرار داده است. اما مهم‌ترین بیدارباشی که باید خطاب به صاحبان قدرت در ایران کنونی داد این است که پوستین اسلام را وارونه به تن کرده‌اند: لُبِسَ الإِسْلاَمُ لُبْسَ الْفَرْوِ مَقْلُوباً. برداشت شاذ و قدرت‌محور حاکمان از فریضه‌ی امر به معروف و نهی از منکر همانا موجب اضمحلال رسالت محمدی و استحاله‌ی پیام علوی است. در چنین کج‌فهمی‌ای جایی برای خدا، ایمان، اسلام و انسان معنوی طراز دیانت نمی‌ماند. همان‌طور که در گفتار پیشوای فرزانگان و سرورِ پارسایان حضرت امیر آمده است، امر به معروف و نهی از منکر برای آن است که بدترین‌های امت بر مردم حکومت نکنند که اگر چنین شود سلطه‌ی اشرار حکم‌ران، که امروزه مسندنشین ارکان نظام و دستگاه‌های اجرایی کشور شده‌اند، راه اجابت دعای مؤمنان را می‌بندد. به تعبیر ساده، مطابق بیان حضرت امیر، حکم‌رانی بد نه تنها دنیا را تباه می‌کند که راه آسمان را هم سدّ می‌کند. امر به معروف و نهی از منکر برای سخت گرفتن بر بندگان خدا و نمایاندن چهره‌ای عبوس از ساحت قدسی نیست. امر به معروف و نهی از منکر برای این است که کار حاکمان، عالمان، فقیهان و به طور کل اصحاب قدرت به صلاح آید و نشستن بر مسند قدرت و افتاء این توهم را برای‌ اینان ایجاد نکند که جای خدا نشسته‌اند: اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللَّه (یهودیان و مسیحیان از آن روی که بی هیچ قید و شرطی از عالمان و راهبان خود اطاعت کردند، آنها را به منزله پروردگار و معبود خویش شمردند و برای خدا ربوبیتی قائل نشدند، سوره‌ی توبه آیه‌ی ۳۱). امر به معروف و نهی از منکر اصیل و اخلاقی، ضامن صلاح و سلامت سیاست و قدرت است. در عرف جهان امروز، یکی از کارکردهای‌ رسانه‌ی سالم و مستقل و احزاب آزاد و متکثر اقامه‌ی امر به معروف و نهی از منکر است. به زبان غیردینی، امر به معروف و نهی از منکر چیزی نیست جز نقد اخلاقی و سیاسی- اجتماعی حاکمان و پاسخ‌گو کردن آنان با نقادی و نظارت همگانی. متولیان رسمی دین در ایران، پوستینی واژگونه بر تن مسلمانی کرده‌اند تا نوبت موقّت حکم‌رانی‌شان مبدل به دولت مخلّد شود، این گمانی است باطل و ناسازگار با نظام هستی که، به تعبیر حضرت امیر «للحق دوله و للباطل جوله» (حق پایدار می‌ماند ولی باطل، زمانی کوتاه، جست و خیزی بی حاصل می‌کند). کمترین خطای‌ وارونه کردن فریضه‌ی امر به معروف و نهی از منکر و تهی کردن آن از معنای اصیل‌اش آن است که حاکمان گویی خویش را از

کنشی برای زن بودن

قراردادگرایی نظریه‌ای است که ابتدا در حوزه‌ی فلسفه‌ی سیاسی و توسط توماس هابز مطرح شد. این نظریه مبتنی بر خودمحوری اخلاقی است و کنش‌های خودمحورانه‌ی افراد را مجاز و جزیی از ذات انسان‌ها تلقی می‌کرد. جین همپتن فیلسوف و فمینیست آمریکایی با بسط این نظریه در تمامی ابعاد زندگی افراد از جمله روابط خصوصی‌تر، «خودمحوری» را این بار به عنوان «توصیه‌ای اخلاقی» مطرح می‌کند. همپتن معتقد است با مبنا قراردادن خودمحوری و روابط قراردادگرایانه است که می‌توان مانع از شکل‌گیری انواع سوءاستفاده‌ها از طرف ضعیف‌تر رابطه شد. اگر تمامی اعضای جامعه به این نتیجه برسند که نباید خواسته‌های خود را نادیده بگیرند، در آن صورت جامعه‌ای مطالبه‌گر خواهیم‌ داشت که زیر بار روابطی که آنها را منزوی و محدود می‌کند، نمی‌روند. بنابراین برای سلامت جامعه توصیه‌ی خودمحوری ضروری­‌تر از توصیه به فداکاری و ازخودگذشتگی است. جین همپتن ایده‌ی خود را که بر اساس قراردادگرایی بنا شده بود در کتاب خود «ارزش ذاتی افراد: قراردادگرایی در فلسفه اخلاقی و سیاسی[۲]» و مقالات متعدد دیگری مطرح کرده است. متن پیش رو ترجمه‌ی بخشی از مقاله‌ی «خرد خودمحوری: آثار اخلاقی و سیاسی ارزشمند شمردن خود[۳]» است که رهیافت خودمحوری برای جامعه را از نظر همپتن روشن می‌کند. ما چه چیزی می‌توانیم از انسان‌های خودمحور بیاموزیم؟ ما از آن‌ها یاد نمی‌گیریم که باید خودمان را دوست داشته باشیم. چرا که همه‌ی افراد خود‌محور لزوماً خود را دوست ندارند. بسیاری از آن‌ها از آنچه که هستند ناراضی‌اند و  اغلب بی­امان کار می‌کنند تا بتوانند نقص‌های خود را جبران کنند. (همه ما انسان‌هایی را می‌بینیم که در «خود» غرق­اند[۴] اما رژیم‌های غذایی سخت می‌گیرند و یا مدیرانی را می‌شناسیم که از عملکرد خود راضی نیستند و دائماً در کلاس‌های پیشرفت فردی شرکت می‌کنند.) نکته‌ی مهم‌تر آن‌که، نارضایتی ما از خودمان گاهی به حق است؛ به خصوص اگر از صفات شخصیتی برخوردار باشیم که به لحاظ اخلاقی ناپسند هستند و لازم است محکوم شوند. چنین نارضایتی‌هایی می‌توانند ارزشمند باشند اگر انگیزه‌ای برای بهتر شدن به ما بدهند. همچنین افراد خود‌مدار نمی‌توانند به ما نظریه‌ای در باب «ارزش» ارائه دهند. «خودمداری» محصول نظریه‌ای افراطی راجع به سلسله مراتب ارزش است: [برای مثال] جان استوارت میل، نوعی از اولویت‌بندی کردن انسان‌ها براساس میزان ارزشمندی­شان را در جامعه می‌پذیرد، و همه‌ی مردان (یا حداقل مردان طبقه‌ی خاصی از اجتماع) را در راس سلسله مراتب ارزشمندی قرار می‌دهد. به همین نحو، فرد خودمدار نیز توصیه می‌کند تا هر کس «خود» را در راس قرار دهد و دیگران را افردی بداند که بنابر مشیت الهی برای او آفریده شده‌اند. بنابراین یک فرد می‌تواند درعین حال که نسبت به بخشی از ویژگی­های شخصیتی‌اش (یا همه‌ی آنها) نارضایتی عمیقی احساس می‌کند، خود را از همه‌ی انسان‌های دیگر مهم‌تر تلقی کند. البته بعید نیست از این حرف اینگونه برداشت شود که عقیده‌ی فرد راجع به ارزشمندی خودش تحت‌تاثیر دیدگاهی‌ است که نسبت به دیگران دارد. چنین فردی احتیاج دارد دیگران را خدمت­گذارانی در جهت تمایلات خود ببییند. به این معنی که احساس ارزشمند بودن برای فرد منوط به کم ارزش‌تر دانستن دیگران است (مقایسه شود با دیالکتیک خدایگان و بنده هگل که خدایگان احساس ارزشمندی خود را از تصوری که نسبت به جایگاه پست‌تر بنده داشت، می­گرفت.) و در نهایت یک فرد خود محور نمی‌تواند به ما یاد بدهد که چه چیزی برای ما واقعا «خوب» است و یا چه چیزی پیشرفت محسوب می‌شود. [بلکه] افراد خودمحور خود، گاهی فهم اندکی از «خوب» حقیقی دارند. چرا که افرادی که رفاه دیگران را برای تمایلات و عقاید خودشان به مخاطره می‌اندازند، درباره‌ی چیستی مؤلفه‌های یک زندگی خوب، در اشتباه‌اند. با وجود آنچه گفته شد، ما می‌توانیم از فرد خودمحور بیاموزیم که در اخلاق به چه چیزی باید اهمیت دهیم. ممکن است افراد خود‌محور درباره‌ی «ارزش انسان» در اشتباه باشند و یا راجع به اینکه چگونه باید به «خود» ارج بنهند دچار کج‌فهمی شده ‌باشند. اما با این وجود درباره‌ی یک چیز کاملاً حق با آن‌هاست، و آن این است که مهم‌ترین دغدغه، دغدغه راجع به «خود» است. البته افراد خودمحور تنها به یک «خود» اهمیت می‌دهند. و آن هم «خود»ی است که شاید چندان از آن راضی نباشند و حتی او را مورد سرزنش و مجازات قرار دهند. اما چیزی که باعث می‌شود چنین افرادی را یک «خودمحور» بدانیم آن است که اعمال و رفتار‌های آنها برای خاطر «خود» انجام می‌شود و نه برای اطاعت از قانون یا یک اصل انتزاعی. ایده «عمل برای خاطر خود» به جای «عمل برای خاطر یک اصل» است که من آن را برای یک تئوری اخلاقی بسیار مهم می‌دانم. منظور ما از «خود» چیست؟ (من در اینجا کلمه «خود» و «شخص» را هم معنا با یکدیگر گرفتم اما در ادامه از لفظ «خود» استفاده خواهم کرد.) همانطور که ویتکنشتاین اشاره می‌کند، هیچ کدام از ما زبان را با خواندن اصول دستور زبان یاد نگرفته‌ایم. به همین ترتیب نیز درونی کردن اصول انتزاعی [اخلاقی] و عمل براساس ضوابط سخت‌گیرانه، کمکی برای شناختن «خود» نخواهد کرد. هر کدام ما از راه تعامل با نفس­‌های متفاوت به چیستی «خود» پی برده‌ایم. تعاملاتی که پویا، منحصر به فرد و اغلب شگفت‌انگیزاند. چنین تعاملاتی نه تنها چیستی فردیت دیگران را به ما می‌شناساند بلکه در فهم فردیت خودمان نیز راه‌گشا هستند. ما در این تعاملات نهایتاً یاد خواهیم گرفت «خود» را به طور «کلی» بشناسیم و بفهمیم که او دارای «آگاهی» و «خود-آگاهی» است و در میان دیگر موجودات تفکرات، احساسات و انتخاب­های منحصر به فرد و تجربه‌های خاص خود را دارد. اما تلاش برای تقلیل «خود» به «فردی خاص»، مثل این خواهد بود که نقاشی ماندرین را به یکی از اشکال یا یکی از خطوط آن محدود کنیم. این‌کار منجر به ناکامی در درک ماهیت سیال فردیت خواهد شد. «خودمحوری» به ما یک درس مهم می‌دهد و آن‌ هم ارزشمندی «خود»‌های هر کدام از ماست. در حالی که این نکته برای بسیاری از متفکران اخلاق بدیهی محسوب می‌شود، هنوز برای عموم مردم قابل درک نیست. دلیل این امر می‌تواند این باشد که فیلسوفان اکثرا مردانی از طبقه‌ی اجتماعی ممتاز جامعه بوده‌اند، جایگاهی که به راحتی به آن‌ها اجازه می‌داد ارزشمندی خود را مسلم بدانند. این درحالی بود که برای مردم عادی داشتن چنین باوری از ارزشمندی بسیار دشوار است. شخصی که همیشه در معرض تهاجم نیروهای اجتماعی و

عصیان زنانه یا شورش تمام قد علیه دنیای مردانه

سال ۱۹۱۷ در کشورهای مختلف مصادف بود با شورش غذا در نتیجۀ افزایش قیمت‌ها. در ماه فوریه، در نیویورک، زنان که از افزایش قیمت‌ها و فقر خشمگین بودند اعتصاب کردند. پس از آن نیز در خیابان‌های وین و پتروگراد (سن‌پترزبورگ) زنان به خیابان‌ها آمدند، جایی که شورشیان نان در روسیه جرقۀ انقلاب فوریه را زدند. در آخرین یکشنبۀ ماه فوریۀ سال ۱۹۱۷ در تقویم قدیمی روسی (مصادف با ۸ مارس)، در روز جهانی زن که روز مهمی در تقویم سوسیالیستی بود، زنان روسیه در خیابان نوسکی پراسپکت ــ خیابان اصلی در پتروگراد ــ تجمع کردند و در‌حالی‌که پلاکاردهایی در دست داشتند در مخالفت با خط‌مشی سیاست‌مداران این کشور و اعتراض به کشته شدن بیش از دو‌‌میلیون سرباز روس در جریان جنگ جهانی اول شعارهایی ‌دادند. آنها در این اعتصاب موسوم به اعتراض «نان و صلح» خواستار پایان دادن به جنگ جهانی اول، کمبود موادغذایی در روسیه و حکومت استبدادی شدند. در این تجمع گروه‌های مختلفی از زنان شرکت داشتند؛ فمینیست‌ها، دختران دانشجو، زنان شاغل و از همه مهم‌تر زنان کارگر. این انقلاب را کارگران زن آغاز کردند، نه مردان. نکته‌ای که وجود دارد این است که شورش‌های غذا همیشه مسئله‌ای فراتر از اعتراض به کمبود مواد‌غذایی و گرانی بوده است. با توجه به این دیدگاه می‌توان گفت که حضور زنان در سال ۱۹۱۷ در پتروگراد صرفاً برای کاهش قیمت موادغذایی نبوده است. آنها از این طریق تلاش کردند، در کنار مطالبات خود، صدایشان را به گوش دیگران برسانند. مگان ترودل در مقالۀ زیر به شورش زنان پتروگراد علیه فقر و بی‌عدالتی پرداخته است. در روز جهانی زن در سال ۱۹۱۷، زنان کارگر کارخانۀ نساجی در منطقۀ ویبورگ، در پتروگراد، دست به اعتصاب زدند. آنها کارخانه‌ها را ترک کردند و در گروه‌های صد‌نفری از این کارخانه به کارخانۀ دیگر ‌رفتند و از دیگر کارگران ‌خواستند به اعتصاب بپیوندند و در درگیری‌های بین آنها و نیروی پلیس حاضر شوند. دوازده تا سیزده ساعت کار در شرایط آلوده و ناسالم و دریافت دستمزد کم باعث خشم زنان شده بود. آنها خواستار همبستگی بیشتر و حمایت مردان به‌ویژه کارگران ماهر در بخش مهندسی و کارگران کارخانه‌های فلز بودند؛ کسانی که از نظر سیاسی و اجتماعی آگاه‌تر بودند و قدرتمندترین نیروی کار شهر شناخته می‌شدند. زنان به‌سمت پنجره‌های کارخانه چوب و سنگ و گلوله‌های برفی پرتاب می‌کردند و می‌کوشیدند وارد ساختمان اصلی شوند. آنها همچنین خواستار پایان جنگ و بازگشت مردان از جبهه بودند. به گفتۀ بسیاری از مورخان، این زنان برای نان شورش کردند ــ یک اعتراض قدیمی و همیشگی ــ و صرفاً به‌دنبال مطالبات اقتصادی بودند. آنها بیش از اینکه بر روش‌های نظری و علمیِ اعتراض متکی باشند با احساسات خود عمل می‌کردند و بدون برنامه‌ریزی سیاسی طوفانی را که موجب کنار گذاشتن تزاریسم شد به حرکت در‌آوردند. آنها اما تلاش کردند پیش از اینکه اقدامشان پشت حرکت مردان کارگر و احزاب مردسالار نادیده گرفته شود حرف خود را نیز بزنند. از آغاز اعتصابات فوریه شعارهای سیاسی علیه جنگ در اعتراضات داده می‌شد. جسارت، بی‌باکی، عزم و همچنین روش‌هایی که زنان برای اعتراض استفاده می‌کردند روشن کرد که آنها ریشۀ مشکلات را به‌خوبی متوجه شده‌اند. زنان فهمیدند که وحدت کارگران و حمایت سربازان از معترضان، به جای دفاع از دولت تزاری، رمز پیروزی است. تروتسکی بعدها در این‌ باره نوشت: «نقش بزرگ را زنان کارگر با ایجاد روابط بین کارگران و سربازان ایفا کردند. آنها شجاع‌تر و جسورتر در صحنه حاضر می‌شدند و با نزدیک شدن به سربازان و فرماندهان نظامی از آنها ‌می‌خواستند تفنگ خود را زمین بگذارند و به آنها بپیوندند. سربازان نیز با دیدن این صحنه هیجان­زده می‌شدند و با نگاه‌هایی مضطرب با یکدیگر صحبت می‌کردند و نمی‌دانستند چه واکنشی نشان دهند.» در ۲۳ فوریه، زنان کارگر توانستند سربازانی را که مسئول مخازن واگن‌های برقی بودند متقاعد کنند به اعتصاب بپیوندند. سربازان واگن‌ها را واژگون کردند تا از آنها به‌عنوان سنگر علیه پلیس استفاده کنند. خستگی سربازان از جنگ و بحران‌های حاصل از آن و همچنین گسترش این اعتراضات خودجوش در دیگر نقاط تنها دلیل پیروزی‌ معترضان بر سربازان نبود، بلکه زنان کارگر نساجی از سال ۱۹۱۴ با تعداد زیادی از سربازان کشاورز و رعیت که عمدتاً در پتروگراد زندگی می‌کردند آشنا بودند. مردان در پادگان‌ها و زنان در کارخانه‌ها، کسانی که از یک منطقه حالا به شهرها آمده بودند، با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کردند و دربارۀ مشکلات حرف می‌زدند؛ کاری که باعث شد فاصلۀ بین سربازان و کارگران به‌مرور کمتر شود و همچنین زنان کارگر دربارۀ حمایت مسلحانه در اعتراضات درک و فهم روشنی پیدا کنند. زنان کارگر کسانی بودند که در خط اول انقلاب فوریه، که اوج نابودی تزاریسم بود، محکم و استوار ایستادگی کردند. آنها صرفاً جرقۀ این انقلاب را نزدند، بلکه موتور محرک آن بودند. زنان کارگر در زمانی این‌گونه فعالیت می‌کردند که بسیاری از کارگران مرد و انقلابیون به آنها اطمینان نداشتند. انقلاب فوریه همواره به‌عنوان انقلابی خودجوش از دل مردم توصیف می‌شود که در واقع توصیف درستی است. این انقلاب از‌‌‌پیش‌برنامه‌ریزی‌‌شده نبود که عده‌ای استراتژی‌ها و روش‌های مبارزه را طراحی کنند و معترضان صرفاً آنها را اجرا کنند. اما نمی‌توان این خودجوش بودن را با نبود آگاهی سیاسی یکسان فرض کرد. تجربیات زنان، چه به‌عنوان کارگر و چه به‌عنوان سرپرست خانوار که مجبور بودند ساعت‌ها برای تأمین مواد‌غذایی خانوادۀ خود در صف بایستند، باعث شد آنها به مرور زمان متوجه شوند که مطالباتشان برای رسیدن به نان بر مطالبات سیاسی مبنی بر پایان یافتن جنگ ارجحیت ندارد و هر دو به یک میزان باید در اولویت قرار گیرند. در نهایت، مردم متوجه شدند که فقر و قحطی و بحران اقتصادیِ به‌وجودآمده نتیجۀ ناکارآمدی سیاست‌مدارانی است که در رأس تصمیمات هستند. همین موجب شد به این نتیجه برسند که تحقق مطالباتشان و تغییر در جامعه صرفاً از طریق تغییرات سیاسی رخ می‌دهد. زنان بلشویک در مرکز این اعتصابات بودند و سال‌ها سخت کار کردند تا زنان کارگر غیر‌متخصص را سازمان‌دهی کنند. به‌رغم نگرش مردان در حزب، که سازمان‌دهی زنان را برای مبارزه با تزاریسم در اولویت قرار نمی‌دادند و فقط فعالیت زنان فمینیست از طبقات بالای اقتصادی و اجتماعی را می‌پذیرفتند (زنانی که مبارزات طبقاتی در فعالیت‌هایشان اولویت نداشت که در نهایت باعث می‌شد تلاش برای مبارزات طبقاتی از فعالیت‌های سیاسی مردم حذف شود)،

حامد کرزی و رویای احیای امپراطوری درانی!

 متولد گردید. کرزی مکتب را در محمود هوتکی.سیدجمال الدین و لیسه حبیبیه فرا گرفته و و بعد از سپری نمودن کانکور به دانشکده حقوق و علوم سیاسی راه یافت و بعدا برای ادامه تحصیل به هندوستان رفت و سال 1988 از رشته علوم سیاسی و روابط بین الملل از دانشگاه سمله هند فارغ شد. نویسنده: امیر پویا حامد کرزی در دوران جهاد عضو جبهه نجات ملی به رهبری صبغت الله مجددی بود ودر حکومت مجاهدین در سال 1992-1994 به حیث معاون وزیر خارجه ایفای وظیفه کرده. کرزی در اوایل دوره حکومت طالبان با این گروه همکاری داشت و به حیث نماینده طالبان در سازمان ملل برگزیده شد.ولیکن بعد از وقوع حادثه یازدهم سپتامبر و به دلیل سیاست های تند این گروه از طالبان فاصله گرفت و جدا شد و در پاکستان به سازماندهی نیرو هایش علیه طالبان پرداخت. بخش اول:

حامد کرزی و رویای احیای امپراطوری درانی!

 متولد گردید. کرزی مکتب را در محمود هوتکی.سیدجمال الدین و لیسه حبیبیه فرا گرفته و و بعد از سپری نمودن کانکور به دانشکده حقوق و علوم سیاسی راه یافت و بعدا برای ادامه تحصیل به هندوستان رفت و سال 1988 از رشته علوم سیاسی و روابط بین الملل از دانشگاه سمله هند فارغ شد. نویسنده: امیر پویا حامد کرزی در دوران جهاد عضو جبهه نجات ملی به رهبری صبغت الله مجددی بود ودر حکومت مجاهدین در سال 1992-1994 به حیث معاون وزیر خارجه ایفای وظیفه کرده. کرزی در اوایل دوره حکومت طالبان با این گروه همکاری داشت و به حیث نماینده طالبان در سازمان ملل برگزیده شد.ولیکن بعد از وقوع حادثه یازدهم سپتامبر و به دلیل سیاست های تند این گروه از طالبان فاصله گرفت و جدا شد و در پاکستان به سازماندهی نیرو هایش علیه طالبان پرداخت. بخش اول:

حامد کرزی و رویای احیای امپراطوری درانی!

 متولد گردید. کرزی مکتب را در محمود هوتکی.سیدجمال الدین و لیسه حبیبیه فرا گرفته و و بعد از سپری نمودن کانکور به دانشکده حقوق و علوم سیاسی راه یافت و بعدا برای ادامه تحصیل به هندوستان رفت و سال 1988 از رشته علوم سیاسی و روابط بین الملل از دانشگاه سمله هند فارغ شد. نویسنده: امیر پویا حامد کرزی در دوران جهاد عضو جبهه نجات ملی به رهبری صبغت الله مجددی بود ودر حکومت مجاهدین در سال 1992-1994 به حیث معاون وزیر خارجه ایفای وظیفه کرده. کرزی در اوایل دوره حکومت طالبان با این گروه همکاری داشت و به حیث نماینده طالبان در سازمان ملل برگزیده شد.ولیکن بعد از وقوع حادثه یازدهم سپتامبر و به دلیل سیاست های تند این گروه از طالبان فاصله گرفت و جدا شد و در پاکستان به سازماندهی نیرو هایش علیه طالبان پرداخت. بخش اول: