زنی در میانهی رنج و امید در خیابانهای کابل دستفروشی میکند!

جنگهای اخیر در افغانستان، مادران، زنان و خواهران زیاد افغانستانی را متاثر کرده است. در کنار از دست دادن عزیزان، مشکلات اقتصادی و محدودیتهای سنتی دامنگیر این زنان است، با این همه، اما میتوان گفت زنان افغانستان قویترین انسانهای جهان است. آنها نماد صبر، تحمل و استقامت هستند و آموختهاند چگونه از سخرهها به بلندیها برسند و از تنگناهای زندگی روزنهی امید را بیابند. روز جهانی زن و نگاهی به وضعیت زنان افغانستان در آستانه فرا رسیدن هشت مارچ روز جهانی زن ما باز هم روایتی از یک زن افغان را داریم که سال هاست به خاطر لحظهی خوش زندگی نفس میکشد، اما دنیا چادر غم را بالای سر او هموارکرده و او را هرازگاهی با سوگ عزیزان و سختیهای روزگار روبرو کرده است. حکایت پر درد و رنج فریبا؛ زنی که با پسر خرد سال خود در جادههای شهر کابل قلم و صافی میفروشد. او نشانهای از آوارهگی و مشکلاتی هزاران زنی است که در افغانستان زندگی میکنند. فریبا زن جوانیست از ولایت تخار و در حال حاضر مدت یک سال است که در کابل زندگی میکند. او میگوید به خاطر کار و پیدا کردن یک لقمه نان با زحمت خودش از ولایت تخار به کابل کوچ کرده اند. او در یکی از چهار راهیهای شهر کابل مصروف فروش صافی و قلم است. فریبا با تحمل درد و رنج زیاد باز هم امیدش را به آینده از دست نداده و از هفت صبح تا هفت شام در جادهها مصروف فروش صافی و قلم است. از فروش صافیها و قلمها مصارف زندگی فرزندان و کرایه خانه را به سختی در میآورد. بماند این که او برای بسیاری از خواستهها و نیازهای فرزندانش رسیدگی نمیتواند و به سوال فرزند کوچکش که میگوید چرا برایم سامان بازی نمیخری و دیگر سوالهای فرزندانش پاسخ ندارد… فریبا میگوید: او بسیار کوچک بوده که مادرش را از دست میدهد و خودش هم در سن کم عروسی کرده است. روزهای خوبی در زندگی داشته است که البته بعدا شوهرش معتاد شد و دشواریهای زندگی او شروع گردید. شوهر اول فریبا بعد معتاد شدن، خانه را ترک کرده و او با فرزندانش به مدتهای زیادی در انتظار شوهر و پدر فرزندانش بوده است، اما از او خبر و احوالی نشده و تاهنوز ناپدید است. قصه و یادآوری روزهای گذشته فریبا را به گریه آورد و به چشم پر از اشک گفت: هفت سال بیوه بوده و روزها را به سختی سپری میکرد. به دلیل فقر و تنگدستی یکی از فرزندانش را به دختر کاکایش در ازای (بدل) پنجاه هزار افغانی در مزار شریف فروخته است. تا پول فروش آن یکی فرزنداش را خرچ مصارف دیگر فرزندانش کند. او همچنین گفت تا کنون دو خانه و دو زندگی را سپری کرده است، پس از هفت سال به دلیل که با دو فرزند باقی مانده از شوهر معتاداش بیسرپرست نماند و برای داشتن کسی که دستش را بگیرد با مرد دیگر (یعقوب) عروسی میکند. فریبا از شوهر دومش صاحب دو فرزند شده بود که در جنگهای اخیر و درگیریهای نیروهای امنیتی افغانستان و طالبان، با حمله گروه طالبان در محبس ولایت قندوز کشته میشود و روزگار باز هم فریبا را با چهار فرزنداش درگیر رنجها و مشکلات میکند. فریبا در میدان نبرد زندگی تنها میماند، او قصهها و ناگفتههای زندگیاش را با گریه ادامه میدهد و میافزاید هفت بار دو گانهگی به دنیا آورده ولی از چهارده اولادش فقط پنج فرزنداش زنده مانده است. او میگوید: زمانی که شوهر اولم معتاد شد روزها تا ناوقت شب در زمینها (شالی نیال میکردم) بیرون از خانه کار میکردم، یک روز وقتی از سر کار میآیم دختر شیر خوارهام در گهواره فوت شده است، فرزند دیگرم را دانهی سرخکان گرفته و از دنیا رفت، او توان خرید کفن برای طفل خورد سالش را نداشت، همسایهها و نزدیکان پسر فریبا را کفن و به خاک میسپارند. فریبا سرپرست خانواده پنچ نفریاش است که در یک خانه گِلی و عاری از وسایل خانه زندگیاش را با هزاران غصه اما به امید آیندهی خوب فرزندانش سپری میکند. وی از مسولان حکومتی میخواهد تا برای زنان کارگر زمینه کار را فراهم کند. فریبا میگوید چندین بار از سوی نیروهای حکومت سرپرست طالبان از سر کار در جادهها برده شده و نام و مشخصاتشان گرفته شده و بایمتریک شده است اما نه کدام کمک دریافت کرده است و نه زمینه کاری برایش از سوی مسئولان فراهم شده است. او میگوید به خاطر دو دختر و دو پسرش تمام سختیهای زندگی را تحمل کرده و کار میکند… سهیلا گلستانی ۱۴۰۱/۱۲/۱۲ کابل افغانستان
اعتراض پناهجویان افغانستانی در پاکستان بهخاطر تاخیر دریافت ویزه و اسکان مجدد در امریکا

شماری از معترضان افغان که در پاکستان منتظر مصاحبه، دریافت ویزه و اسکان مجدد در ایالات متحده هستند. به نقل از آسوشیتدپرس، صدها پناهجوی افغان روز گذشته به خاطر تاخیر دریافت ویزهٔ ایالات متحده در اسلامآباد، پایتخت پاکستان، مظاهره کردند. این شهروندان افغان به دلیل خطر و تهدیدی که از سوی طالبان متوجه آنان بوده، از طریق برنامهٔ اسکان مجدد افغانهای معروض به خطر در پاکستان به سر میبرند و منتظر دریافت ویزهٔ امریکا اند. برنامهٔ اولویت۱ و اولویت ۲ حکومت ایالات متحده که به نام (P1 و P2) معروف اند، برای پیگیری سریع صدور ویزه برای افغان های در معرض خطر از جمله ژورنالستان و فعالان حقوق بشر طراحی شده است. این برنامه پس از مسلط شدن مجدد طالبان در افغانستان ایجاد شد. بر اساس این برنامه، افراد واجد شرایط باید برای حکومت ایالات متحده، یک سازمان رسانهای مستقر در ایالات متحده یا سازمان غیرحکومتی در افغانستان کار کرده باشند و باید از سوی کارفرمای مستقر در ایالات متحده معرفی شوند. درخواست دهندگان در معرض خطر برای بیش از یک سال و شش ماه به خاطر پروسهٔ دریافت ویزهٔ ایالات متحده در پاکستان به سر میبرند. تاخیر صدور و اسکان مجدد، متقاضیان افغان را در موقعیت بسیار آسیب پذیری قرار داده است، زیرا آنها با مشکلات اقتصادی و عدم دسترسی به خدمات صحی، آموزش و سایر خدمات در پاکستان دست و پنجه نرم می کنند. حسامالدین، یکی از معترضان و متقاضی ویزهٔ P2 گفت که مقامات، افغانهایی را که برای دریافت ویزهٔ (P1 و P2) درخواست داده اند، باید به یک کشوری انتقال بدهند که مراکز اسکان مجدد به روی آنان باز است و با متقاضیان مصاحبه برای دریافت ویزه انجام شود. بر اساس قوانین ایالات متحده، درخواست دهندگان نخست باید در یک کشور سومی نقل مکان کنند تا به درخواست آنان رسیدگی شود. این روند معمولا بین ۱۴ تا ۱۸ ماه را در بر میگیرد. پس از آنکه طالبان در آگست ۲۰۲۱ بار دیگر در افغانستان مسلط شدند، بسیاری از افغان بلافاصله کشور شان را ترک کردند. اما طالبان به سرعت محدودیت سفر به خصوص بالای زنان و دختران را وضع کردند. علاوه بر آن، رهبران این گروه، زنان و دختران را از آموزش محروم کرده اند. دختران فقط تا صنف ششم حق آموزش در مکاتب را دارند. در یکی از شعارهای که این معترضان با خود حمل میکردند، خطاب به مقامات ایالات متحده نوشته شده بود که «ما، دارندگان پرونده های P1/P2، متحدان و همکاران شما، نقش مهمی در گسترش دموکراسی، حقوق بشر و آزادی بیان ایفا کردیم. ما در حال حاضر از شما تقاضای حمایت و همراهی در روزهای بد زندگی را داریم.»
در یک اظطراب بزرگ زندگی

در تازه ترین معاینات، داکتران به شکریه گفته اند تداوی گوش ات در افغانستان امکان ندارد برای معالجه پرده ی گوش ات باید پاکستان بروی! شکریه ی 20ساله هر روز مصافت دو کیلومتری را در یک ساعت یا یک و نیم ساعت پیاده طی میکرد و برای کامیابی در رشته دلخواه اش روز و شب نمی شناخت و سخت درس میخواند. با هزاران امید و برای دیدن نتیجه زحمات اش صبح زود روز جمعه با حکیمه همصنفی و رفیق راه اش باز هم پیاده روانه کاج می شوند، پرآوازه ترین مرکز آموزشی در غرب کابل. فامیل شکریه او را در شفاخانه علی جناح پیدا می کنند زخمی است و چادر و موهایش سوخته است. شکریه شاید خوش چانس بوده است که از روز خونین کاج جان سالم بدر برده و زنده است اما قفس سینه اش آسیب دیده و چادر و موهایش همه سوخته است گوش راست اش به شدت آسیب دیده و توان شنیدن را ندارد. بخاطر ازدحام زیاد زخمی ها شکریه را از شفاخانه خصوصی وطن که رو به روی آموزشگاه است به شفاخانه دولتی علی جناح برای معاینه انتقال می دهند شکریه به شدت شوک دیده و داکتران برایش دواهای اعصاب می دهند. شکریه را پس از معاینه و پانسمان زخم هایش مرخص می کنند اما شکریه احساس میکند طرف راست سراش سنگین تر است و گوش اش درد می کند و آواز های میشنود او از درد، سنگین بودن و آواز دادن گوش اش به داکتر شکایت می کند داکتر به شکریه و فامیل اش میگوید، مشکل جدی نیست تا چند وقت گوش ات صدا خواهد داد به مرور زمان حل می شود. از دست دادن دوستان و دیدن آن صحنه ی خونین برای شکریه فراموش ناشدنی است او را عصبانی کرده و روح و روانش را متاثر کرده است. حمله بر مرکز آموزشی کاج درست زمانی بود که به اخذ امتحان کانکور سراسری زمان کم باقی مانده بود و امتحان سرنوشت ساز دانش آموزان نزدیک بود و همه دختران و پسران دانش آموز آخرین مرحله های آمادگی شان را میگرفتند. در حمله خونین و بی رحمانه تروریست ها بر مرکز آموزشی کاج 55 دانش آموز کشته و بیش از صد دانش آموز که بیشتر شان دختران است زخم برداشتند. تعداد زیاد از دختران زخمی از این حمله، بنابر وخیم بودن و مناسب نبودن وضع صحی شان نتوانستن امتحان کانکور که روز ها تلاش کرده و سال ها درس خوانده بودند و شب و روز در آرزوی رسیدن آن روز بودند را نتوانستند سپری کنند اما شکریه به اسرار زیاد از برادر اجازه می گیرد و در امتحان شرکت می کند نتایج اعلان میشود و شکریه در دانشگاه کابل با اخذ 280نمره در رشته فارمسی انتخاب دوم اش کامیاب می شود. موفقیت شکریه را برایش تبریک گفته و پرسیدم انتخاب اول ات چی بود گفت صحت عامه برایش گفتم به رشته های طبی علاقه مند بودی حتمن گفت نخیر رشته مورد علاقه ام حقوق و ژورنالیزم بود اما بخاطر که اجازه انتخاب در این رشته ها را نداشتم رشته های طبی را انتخاب کردم. مادر شکریه می گوید بعد از این حادثه شکریه همیشه خواب های بد می بیند و هیچ اشتهای به غذا خوردن ندارد شب و روز در باره آینده تشویش می کند، آینده نامعلوم تحصیل اش از یک طرف و تداوی پرده گوش اش از طرف دیگر او را هر روز نگران تر می کند. شکریه و یکی از عضای فامیل اش پس از تکمیل معاینات اش و در میان گذاشتن مشکل جدی پرده ی گوش اش با مسولان آموزشگاه قرار است با کمک هزینه تدوای از طرف آموزشگاه و رفت و برگشت با هزینه شخصی به پاکستان برود اما پاسپورت ندارد و مرز بین افغانستان و پاکستان هم بسته است. مشکلات اقتصادی، چگونگی رفتن، تدوای و برگشتن با صحت کامل بدون کدام دغدغه ی همه و همه نگرانی های است که روز ها و شب ها شکریه را در یک اظطراب بزرگ زندگی و آینده قرار داده است. شکریه با پشت سرگذاشتن حادثه ی دلخراش و خونین کاج و آسیب های جسمی و روحی که به او رسیده بهایی علاقه به درس و دانایی را داده است، اما تسلیم نشده و امید اش را به آینده از دست نداده است و برای یک آینده روشن و به دور از جهل و تاریکی و ظلمت به پا می ایستد و کمر خم نکرده به تلاش هایش ادامه می دهد. شکریه امیدوار است برای او و دیگر دختران که به هزاران مشکل و مانع میخواهند درس بخوانند زمینه تحصیل مساعد شود و بتوانند درس و تحصیل کنند و در جامعه ی انسانی نقش مثبت داشته باشند. سهیلا گلستانی 1401/11/30
غمگین ترین مرگ دنیا

مرگ غم انگیز زلیخا روایتی واقعی یک زن و مشکلات آن در یکی از روستاهای افعانستان است. ضرب المثل معروف در بین مردمان وجود دارد که مشت نمونه خروار است صدها زن به مانند زلیخا در خفا و دور از رسانه ها در افغانستان با هزاران مشکلات و درد و رنج زندگی را می گذرانند و در غمگینی و خاموشی تمام زندگی را بدرود می گویند( فوت می کنند). زلیخا پنج یا شش سال عمر داشت که مادرش در وقت زایمان فوت کرد او یتیم و از محبت مادری بی نصیب شد. زمانی زیادی از مرگ مادر زلیخا نمی گذشت که پدرش دوباره ازدواج کرد. زلیخا از خاله هم طالع نداشت، خاله و حالا مادراندر اش به فکر و خیال خود بوده و اندکی توجه ای به یتیمان خواهرش نداشت. تنها دلسوز و مونس تنهایی زلیخا سکینه خواهر بزرگ اش بود. سکینه شانزده ساله شده بود یا خیر که به خواست پدر با مرد چهل ساله ازدواج کرد، او رفت و مصروف زندگی و خانه داری اش شد. زلیخایی سیزده یا چهارده ساله زیاد مهمان پدر نماند و بعد از خواهرش او با مردی چهل و پنج ساله ازدواج کرد تا سرپرست اش باشد. زندگی زلیخا به خوبی می گذشت، با وجودی که با شوهرش تفاوت سنی زیاد داشت و هنوز برای او شوهر داری و خانه داری زود بود اما از ظلم و ستم پدر، گرسنگی، منت کشیدن و گپ شنیدن مادر اندر بی غم شده بود، شوهرش دلسوز اش بود و زلیخا را یار و یاور شده بود. بعد ازگذشت چند سالی، زلیخا و رمضان که در بین مردم به کاکا رمضان ساده مشهور بود صاحب دو دختر شده بودند و زندگی آرامی داشتند، اما روزگار و تقدیر زلیخا را بار دیگر بی کس کرد. کاکا رمضان در کودکی یتیم شده و در فقر و تنگ دستی بزرگ شده بودبا بلند رفتن سن اش مریضی هایش زیاد شده بود. کاکا رمضان از دنیا رفت و زلیخا ماند با دو دختر یتیم اش! زلیخا بعد از فوت شوهر، بخاطر داشتن یک سرپرست و لقمه نانی که دخترانش را سیر کند با مردی که زن داشت اما اولاد نه، ازدواج کرد تا برای خانواده ی دیگری خوشی و خوشبختی بیاورد. یکی از روز های خزان بود، میرزا بیخیال زن و اولادش یا مصروف قصه و خنده با دوستان اش بود یا گوشه ی نشسته و مواد مخدر مصرف می کرد، خدیجه زن اول میرزا که صاحب فرزند نمی شد با دو دختری قد و نیم قد از شوهر اول زلیخا مصروف کارهای زمین در بیرون ازخانه بودند. زلیخا با پسر یک و نیم ساله اش در خانه تنها بود و مثل روز های دیگر انباری از کارها به دوش او مانده بود، مسولیت های زندگی او را آنقدر درگیر کرده بود که خود را فراموش کرده و از صحت و سلامتی اش بی خبر بود، او نه ماهه باردار و وقت زایمان اش نزدیک بود. روز به پایان رسیده و نزدیک های شام بود، همه مردم روستا بعد از کار های طاقت فرسا درچهار طرف و زمین های شان به خانه می آمدند تا خستگی روز را رفع کنند. طبق انتظار همیشگی زلیخا باید تمام کارهای خانه را تمام کرده و نان شب را آماده می کرد، شوهر و امباق زلیخا با دختران اش به خانه آمدند. اما زلیخا دیده نمی شد و از دهلیز صدای دیگ و کاسه هم شنیده نمی شد، گویا خبری از پخت و پزی نان شب نبود. امباق او با تعجب و حس کنجکوی و شاید هم برای سرزنش او به داخل اتاق رفت، دیگران هم به دنبال اش آمدند اما زلیخا را در روی خانه افتاده و غرق در خون دیدند، نزدیک اش شدند اما او سرد بود و نفس نمی کشید. طفلی تازه به دنیا آمده اش نزدیک اش بود و نفس های تازه ی خود را در این جهان می کشید. پسر دوم میرزا به دنیا آمد اما در وجود زلیخا، به گفته مردم محل غمگین ترین زن قریه، توانی برای ماندن و ادامه دادن زندگی نمانده بود. کمبود ویتامین ها، کارهای شاقه در زمان بارداری و بلاخره فشار پایین در زمان زایمان سبب شد زلیخا دچار خون ریزی شود و چشم از دنیای کوچک و پر رنج اش برای همیشه ببندد. زلیخا رفت و خدیجه با چهاریتیم زلیخا ماند و شوهر معتادش! سهیلا گلستانی ۲۳/ ۱۰ / ۱۴۰۱ نوت: این یک روایت واقعی است و از نام و شهرت اصلی اشخاص استفاده شده است.
از روز جهانی مبارزه با سرطان در وزارت صحت عامه طالبان تجلیل به عمل امد

روز جهانی سرطان طی یک مراسم امروز چهارشنبه 8 فبروری 2023 در وزارت صحت عامه افغانستان تجلیل شد، در این مراسم هیئت بلند پایه گروه حاکم، مسولان وزارت صحت عامه و رسانه ها اشتراک داشتتند. سرطان ها یکی از عمده ترین امراض غیر ساری در جهان بوده و چهل و چهار میلیون تن مبتلا به این مرض میباشند. در سال 2020 نظر به تضمین سازمان صحی جهان 19میلیون واقعات جدید سرطان در جهان ثبت گردیده است و همچنان به تعداد ده میلیون تن را به کام مرگ کشانده که از هر 6 واقعه ی فوتی یک واقعه آن از اثر سرطان میباشد. نظر به گزارش 2020 سازمان صحی جهان (WHO) حدود 23,000 تن در افغانستان به مرض سرطان مبتلا گردیده است که از این جمله بیش از 13,000 واقعه در خانم ها و 10,000 واقعه در آقایان به وقوع پیوسته است. در سال گذشته بیشتر از 16,000در افغانستان از سبب امراض سرطانی جان شان را از دست داده اند. به اساس تضمین صحی جهان واقعات امراض سرطانی تا ده سال آینده دو برابر افزایش میابد. سمیع کریمی داکتر در بخش امراض غیر ساری در این مراسم از تشریف آوری رسانه ها تقدیر کرده و نیز افزود: هدف تجلیل از روز جهانی سرطان اطلاع رسانی و مبارزه با این مرض میباشد و رسانه ها یکی از راه های مؤثر برای اطلاع رسانی در مبارزه با این مرض میباشد. گفتنی است که همهساله از چهارم فبروری، روز جهانی سرطان طی برنامههایی به هدف افزایش آگاهیدهی به مردم دربارهی سرطان، نحوهی پیشگیری و چگونگی روبهروشدن با این بیماری، در سراسر جهان برگزار میشود. روز جهانی سرطان یک رویداد جهانی مراقبت بهداشتی برای آگاهی از سرطان است که در 23 سال گذشته (از سال 2000) هر سال در 4 فبروری هر سال با هدف گسترش آگاهی و آموزش مردم در مورد تشخیص، درمان و پیشگیری از آن گرامی داشته می شود. . در این روز، افراد مختلف از سازمانهای بینالمللی و محلی در سراسر جهان برای افزایش آگاهی در مورد سرطان و نیاز به غربالگری بهتر، ابزارهای تشخیصی، تشخیص زودهنگام و گزینههای درمانی پیشرفته متحد میشوند. سهیلا گلستانی 1401/11/19
«کاجها؛ ایستاده میمیرند»

کابل پایتخت افغانستان، بزرگترین هدف برای انجام حملههای انتحاری در دو دههی اخیر بود که از سوی گروههای تروریستی بارها مورد حملههای خون بار انتحاری قرار گرفته است، غرب کابل که منطقهای عمدتا هزاره نشین است شاهد بیشترین حملات انتحاری در این سالها بوده است. از مراکز آموزشی و دینی گرفته تا کلپهای ورزشی و صالونهای عروسی همواره مورد حملات خونباری انتحاری قرار میگرفت. زهرا احمدی یکی از قربانیان حمله بر مرکز آموزشی کاج است، در آن حمله بیشتر از 60 دانشآموز که بیشتر آنها دختران بودند کشته شدند. یک هفته به امتحان کانکور مانده بود و زهرا تلاش میکرد تا امتحان کانکور را گذراند و در رشتهی دلخواهش کامیاب شود. شاید آرزوهای زیادی داشت که هر روز به آنها فکر میکرد و برای رسیدن به آنها تلاش میکرد، مکتب را در لیسه زینب کبرا تمام کرده بود و بخاطر امتحان کانکور در همان مکتب بایومتریک شده بود، از کارت ورودی به امتحان دو کاپی گرفته بود که مبادا گم شود و از امتحان باز بماند. مرکز آموزشی کاج آخرین امتحان آزمایشی کانکور را قبل برگزار شدن امتحان عمومی کانکور اعلان میکند، تا دانشآموزان خودشان را برای برزگترین امتحان دانشآموزی شان آماده کنند. زهرا که با خودش عهد کرده بود تا به رشتهی دلخواهش کامیاب شود هم با تمام همصنفی هایش قرار میگذارند تا در روز جمعه در امتحان آزمایشی شرکت کنند، بیخبر از آن که آخرین امتحان عمرش را ناتمام میگذارد. آخرین روز زندگی صبح زود از خواب بلند میشود، تا برای رفتن به کورس آماده شود. قبل از آنکه با مادرش خدا حافظیکند، میگوید، برایم دعا کنید در امتحان آزمایشی نمره خوب بگیرم، از خانه بیرون میشود به سمت آموزشگاه کاج میرود. شاید چند سوال بیشتر جواب نداده بود که صدای مهیب با آتش و دود، صنف را به لرزه درمیاورد، زهرا هم در میان آن دود و آتش آخرین نفس هایش را میکشد. نمیدانم شاید آن زمان به دانشگاه کابل فکر میکرد که از کودکی آرزو داشت تا آنجا درس بخواند، یا هم به مادرش که این همه سال به سختی تمام از دخترش حمایت کرد تا درس بخواند. شاید هم به پدرش فکر میکرد که سالهای زیادی را در مهاجرت گذرانده بود و کار کرده بود تا دخترش درس بخواند. خُمپارهی بمب گلوی زهرا را پاره میکند و جانش را میگیرد، تمام آرزوهای زهرا در کسری از ثانیه تبدیل به خاکستر میشود، انکار که هیچ وجود نداشت. تن بیجانش اما، روی چوکیهای صنف باقی میماند تا سختترین کابوس تمام عمر مادرش شود. بعد از انفجار گوشی موسی پدر زهرا زنگ میخورد، خاله زهرا از ایران زنگ زده بود، از پدرش میپرسد از خانه خبرداری؟ یکبار زنگ بزن و احوال بگیر در مرکز آموزشی کاج انفجار شده است. موسی بعد از پایان تماس با عجله به خانهاش زنگ میزند، کسی جواب نمیدهد با چندین بار تلاش پیهم کسی گوشی را جواب نمیدهد، باز هم آرام نمیگیرد و به زنگ زدن ادامه میدهد. اینبار کسی جواب میدهد اما، پدر زهرا صدای که نمیشناسد را میشنود. با تعجب میپرسد، خانم شماره خانهی ما در دست تو چی میکند؟ خانم با عجله میگوید: «تلفون مادر زهرا پیش من است، من همسایه تان هستم، زهرا شهید شده.» این حرف مانند آتشی تمام موسی را میسوزاند، دخترش به همین سادهگی کشته شده بود، اما موسی باور نمیکرد. «فکر میکردم خواب استم، هنوز هم نمیتوانم باور کنم که زهرا نیست.» موسی از دخترش اینگونه قصه میکند: «به درس خواندن خیلی علاقه داشت و همیشه کوشش میکرد تا به جاهای بهتر برسد، در خانه خیلی اخلاق خوب داشت، من شش تا دختر دیگر هم دارم اما به زهرا نمیرسند.» زهرا دو سال تمام شب و روز تلاش کرد تا به داکتر شدن که آرزوی کودکیاش بوده برسد. شبانه خواهر زهرا میگوید: «شبها تا ساعت دو بیدار بود و درس میخواند و صبح هم وقت بیدار میشد و به کورس میرفت.» یک لحظه سکوت میکند و با گلوی بغض کرده به حرف هایش ادامه میدهد. «خواهر دومیام اولین نفری بود که از شهید شدن زهرا خبر شده و شوک شدیدی دیده است.» از کشته شدن زهرا چند ماه میگذرد، دخترانی زیادی که در آن حمله آسیب دیده بودند از دورن آتش بلند شدند، با وضع روانی و جسمی نامناسب در امتحان عمومی کانکور شرکت کردند که بیشتر آنها در رشته های دلخواه شان راه یافته بودند، اما حالا گروه طالبان در ادامهی دستور های زنستیزانه خود یگانه امید را هم از دختران گرفتند.
آرزوهای بزرگ و دنیایی کوچک

نازنین نام مستعار دختری است که روز ها با مادر کلان اش از صبح زود الی غروب در زمین های سرسبز می آید و برگ های ریز شبدر می چیند. او آرزو داشت تا درس بخواند و خلبان شود، ولی با آمدن گروه طالبان زندگی اش طوری رقم خورده است که باید برای دوازده افغانی یک روز کامل را کار کند. “دوست داشتم در آینده خلبان شوم، ولی حالا حتا اجازه ندارم از خانه بیرون شوم.” او شبدر های چیده شده را باید خشک کند تا در زمستان برای پختن سبزی از آن استفاده شود. هر هفت کیلوی آن به قیمت دوازده صد افغانی در بازار به فروش می رسد. علف های تازه روییده آنقدر ریز است که باید با دقت کامل و دانه دانه چیده شود، انگشتان ظریف اش با رنگ سبز شبدر و خاک آلوده شده است و توانی برای ادامه کار را ندارند. نازنین می گوید برای کمک در مصارف خانه درین زمین ها کار می کند اگر در خانه باشد هم باید تمام روز کار کند، خانه جارو کند، شیشه ها را پاک کرده و ظرف بشوید. چند دقیقه ی هم اگر بیکار شد و خواست تلویزیون بیبیند، اجازه ندارد شبکه های بیرون از کشور را ببیند و از شبکه های داخلی هم به سفارش مادرش فقط باید برنامه های مولوی ها و نصیحت های آنها را بیبیند وگوش کند. یک سال و چند ماه است که از درس و مکتب اش خبری نیست. حرف های دختر شهری با دوستانش در ذهن اش بالا و پایین می روند که گفته بود ( درس و مکتب برای دختر خیلی خوب است، تازه دانشگاه که برود می فهمد دنیا دست کیست). برای رفتن به مکتب و دیدن استادان و همصنفی هایش دلتنگ شده است، هر روز در راه آمدن به اینجا به مکتب و دروازه بسته آن چند لحظه ی خیره می شود و خاطرات خوش گذشته را مرور می کند. دنیای اومحدود تر از گذشته شده است چون تنها اجازه رفتن به مکتب را داشت. او می گوید اجازه بیرون رفتن از خانه را ندارند. در قوم و قبیله ی شان دختر که ده ساله شد نباید زیاد بیرون برود. پسر کاکای پانزده ساله اش حتا خواهران هفت و هشت ساله اش را بیرون از خانه نمی گذارد، او می گوید دختران را از سن کم باید عادت به خانه نشینی داد. باورهایی که خانواده، قبیله و جامعه افغانی نسبت به زنان و دخترانی همانند نازنین دارند روح و روان نازنین شانزده ساله را متاثر کرده است می گوید گاهی آرزو می کنم کاش پسر می بودم. آن وقت می توانستم به میل خود باشم و دنیایم به شستن ظرف ها ویا چیدن سبزه محدود نمی شد. می گوید گاهی وقتی دلم می خواهد لباس های رنگی بپوشم و آرایش کنم، اما نمی توانم چون فکر می کنم دچار گناه می شوم. برادربزرگ نازنین برایش گفته استَ، دختران نباید لباس های رنگی بپوشند، آرایش کنند و یا بیرون از خانه بروند. اگر خواهرانش بیرون بروند، لباس رنگی بپوشند و ذره ای آرایش کنند، به گمان او گناه بزرگی را مرتکب شده است و برادر و پدرش نیز شریک گناه او میباشند. وقتی ازش پرسیدم چه ورزشی را دوست دارد، برایم گفت از ورزش ها فقط ریسمان بازی بلد است. جواب نازنین یادآوری به من و هم قطارانم بود که آرزوی رقابت در میدان های جهانی را داشتیم. محدودیت های روز افزون طالبان بالای زنان و دختران افغانستان تعامل آنها را با دنیای بیرون کمرنگتر ساخته است. سهيلا گلستانی کابل
طالبان در برابر کشته شدن یک زن کوچی، مردم روستای بهایی ولسوالی ناور ولایت غزنی را مجبور به پرداخت ده میلیون افغانی کردند

از به قدرت رسیدن طالبان در افغانستان زمانی زیادی نمیگذشت که در اوایل سال ۱۴۰۱ خورشیدی، بر اساس فیصله کمیسیون طالبان بنابر ادعای کشته شدن یک زن کوچی، مردم روستای بهایی ولسوالی ناور ولایت غزنی مجبور به پرداخت ده میلیون افغانی شدند. عنایت الله یکی از باشندگان این روستا میگوید مردم به سختی این پول را از طریق فروختن اموال و مواشی شان جمع آوری کرده و به کمیسیون مربوطه تحویل دادند. در ادعای دیگر کوچیها مبنی بر دزدی اموالشان، از ساکنان قریههای (واغ و ارچغو) خواهان غرامت شدند. نیروهای امارت اسلامی چند تن از بزرگان این دو قریه را به زور وادار کرده تا به کمیسیونی که از طرف طالبان ایجاد شده اختیار بدهند تا این قضیه را فیصله نمایند. کمیسیون طالبان این ولسوالی فیصله کرد که مردم باید مبلغ دو میلیون افغانی به کوچی ها پرداخت نمایند، اما مردم فیصله این کمسیون را قبول نداشته و حاضر به پرداخت مبلغ متذکره نشدند. نیروهای امارت اسلامی همه روزه مردم این روستا را ازسرزمین ها و کارشان به ولسوالی برده وزندانی می کردند و می گفتند تا زمانی که مقدارپول تایین شده را به کوچی ها ندهند آزاد نخواهند شد. جمعه خان یکی از باشنده های قریه واغ است، او می گوید: طالبان با آنها رفتار خشونت آمیز داشته و آنها را لت و کوب کرده است. مردان این روستا به خاطر نیروهای امارت نمی توانستن به کارهای شان برسند و تمام مسولیت های خانه و مزرعه ها به دوش زنان بود. این روستاها ازجمله مناطق سرد سیر ولایت غزنی است، زنان این روستا ها ازاین که مردان مدت زیاد در حبس بوده و در فصل خزان و سرد شدن هوا نتوانند محصولات شان را به وقت مناسب برداشت کنند نگران بودند و تشویش شان این بود، که حاصلات به خصوص کجالو را در زمین ها یخ بزند، بلاخره مردم بخاطر آزادی مردان این روستا ها مجبور شدند دومیلیون افغانی را به کوچی ها بپردازند تا زندانی ها آزاد و به کارهایشان برسند. درهمین حال کوچی ها با حمایت نظامیان طالب دو خانواده را در روستایی جوشان همجوار با قریه واغ و ارچغو از مربوطات جاغه شیو ولسوالی ناور کوچانده و خانه های شان را قفل انداخته است. کوچی ها مدعی اند که خانه ها و زمین های مامور علیحسین و محمد رضا یوسفی مالکیت کوچی ها است، این در حالی است که سال ها است که هیچ فرد کوچی در این روستاها ملکیت ندارد و این قضیه به سی یا چهل سال قبل برمیگردد. اختلافات بین کوچی ها و هزاره ها از دیر زمان وجود داشته که با روی کارآمدن طالبان دامنه ی این اختلافات گسترده تر شده است.
قربانیان کاج: وقتی شکیلا را پیدا کردیم نصف سرش نبود…

دانش آموزان که به بعد از سپری کردن دوازده سال؛ خودشان را به دروازه های دانشگاه رسانده بودند. آنها به امید دست یابی به رشته های دلخواه شان هر روز در کلاس های آمادگی کانکور آموزشگاه کاج با تمام علاقه حاضر میشدند و در آخرین روزهای درسی و آخرین امتحان آزمایشی شان بیخبر از اینکه سایه شوم مرگ در چند قدمی شان هست، داشتند جواب سوال های را مینوشتند که مغز شان با خُمپاره های بمب متلاشی شد و حالا چهل روز میشود که با تمام آرزوهای شان به آغوش قبرستان خوابیده اند. شکیلا سروی یکی از قربانیان حمله بر آموزشگاه کاج است که مرگ وحشتناک او کابوس برای خانواده و مادرش شده است. وقتی خبر کشته شدن شکیلا به کاکایش (رمضان سروی ) میرسد او بعد شنیدن این خبر دچار حمله قلبی میشود و از بین میرود. شکیلا وقتی کودک بیش نبود پدرش را از دست میدهد و نداشتن پدر در کنار صدها غم دیگر دردی میشود که او باید با تمام بدبختی هایش قد میکشید و برای رسیدن به آرزوهایش تلاش میکرد. از آن به بعد مادرش مانند تمام زنان افغانستان که همیشه بیشتر از مردان غم زندگی را بدوش میکشد با کار کردن در مکتب های خصوصی و جاها دیگر مصارف زندگی خانواده اش را تامین میکند. مادر شکیلا با حسرت و آه از روزی حرف میزند که آخرین روز زندگی دخترش بود ” وقت امتحان کانکورش معلوم شده بود و آن روز آخرین امتحانش در کورس بود و قرار بود چند وقت بعدش امتحان کانکور شروع شود. اول صبح با هیجان زیاد بخاطر امتحان آزمایشی به کورس رفت و گفت؛ مادر برایم دعا کن در امتحان نمره خوب بگیرم.” شکیلا به طرف آموزشگاه کاج میرود و مادرش از ابتدای آن روز دلهره داشته، با آن که این نگرانی های همیشهگی خانواده های افغانستانی برای زنده برگشتن فرزندانش به خانه است. اما حسی مادرانه او چیزی بیشتر از این بوده” وقتی شکیلا رفت مصروف کارهای خانه شدم، بعد از چند ساعت خبر شدیم که در کورس کاج انتحاری شده.” شکیلا گوشی موبایل نداشته که مادرش برایش زنگ بزند و از زنده بودنش مطمئین شود، اگر موبایل میداشت هم شکیلا دیگر زنده نبود که جواب مادرش را میداد.”وقتی به سرک عمومی رسیدم گفتند؛ تمام زخمی ها و شهدا را در شفاخانه محمد علی جناح و دیگر شفاخانه ها انتقال داده است، دعا میکردم که در میان زخمی ها باشد. خودم را به شفاخانه علی جناح رساندم، آنجا نبود و تمام شفاخانه های را که زخمی ها و شهدا را انتقال داده بودند رفتیم، ولی شکیلا را پیدا نکردیم.” شکیلا را برادرش از طب عدلی پیدا میکند، طوری که نصف سرش نبوده، برادرش او از کفش هایش شناسایی کرده بود. بردار شکیلا از آن روز وحشتناک اینگونه حرف میزند ” وقت که شکیلا را با بدن تکه تکه شده اش در بین چند شهید دیگر در طب عدلی پیدا کردم، اول مطمئین نبودم که خودش باشد بخاطریکه نصف سرش نبود و دستمال را که زیر چادرش به خاطر حجاب بسته بود دو نصف شده بود، یک نصفش رویش پیشانه اش با چسپیده بود و نصف دیگرش همراه با نصف سرش اصلا نبود. چندین بار نگاه کردم و وقتی ساعتش را دیدم مطمئین شدم که خودش است. شکیلا همیشه ساعتش را برعکس به دستش میکرد.” برادرش با گریه ادامه میدهد”من مرگ خودم را آن جا حس کردم، حس کردم که چگونه بند دلم پاره شد. به یاد مادرم افتادم که با این غم چگونه کنار بیاید.گفتم خدایا مادرم را سختی و بدبختی زیاد امتحان کردی، مرگ جوان حق مادرم نیست.” وقتی میخواهد جنازه شکیلا را انتقال دهد، مادرش زنگ میزند و برادرش شکیلا نمیتواند جواب مادرش را بدهد ” دوبار زنگ زد جواب داده نتوانستم چون خودم را کنترول کرده نمیتوانستم. زنگ سوم را مجبور شدم جواب دادم. مادرم پرسید شکیلا پیدا شد؟ گفتم بلی در شفاخانه در حالت کوما است برایش دعا کنید مادرم آهی سردی کشید و شکر کرد.” مادرش خوشحال میشود که دخترش درمیان کشته شده ها نیست و این خوشحالی قبل طوفان بوده. برادر جسد خواهرش را تحویل میگیرد و با امبولانس به طرف برچی و مسجد مولاعلی که نزدیک خانه شان بوده حرکت میکند.” در مسیر راه بودم که مادرم زنگ زد گفت؛ منم حرکت کردم میایم طرف شفاخانه. گفتم شما نیایید شکیلا وضع اش بهتر شده میارم طرف خانه. مادرم گفت خوب است بخیر بیاید.” وقتی نزدیک خانه و مسجد میرسد میبیند که مردم زیاد جمع شده تا بدن پاره پاره شکیلا را برای دفن کردن آماده کنند.” مردم شکیلا را غسل خانه برد. بعد حیران ماندم که مادرم چگونه خبر کنم، میخواستم بدون اینکه مادرم خبر شود شکیلا را دفن کنیم. میترسیدم که وقتی مادرم جسد تکه تکه شده دخترش را ببیند چه بلای برسرش خواهد آمد. ولی همه گفتند که مادرت باید خبر شود.” برادرش شکیلا به خانه میرود، مادرش را پیش دروازه حویلی میبیند که منتظر دخترش ایستاده است” مادرم وقتی مرا دید گفت شکیلا کجاست؟ گفتم؛ امبولانس در کوچه مسجد بند مانده برویم شکیلا را بیاوریم. از دست مادرم گرفتم دست هایم پر از خون بود. مادرم گفت برو دست هایت را بشوی، گفتم درست است شکیلا را بیاوریم باز میشویم.” مادرش شکیلا وقتی نزدیک مسجد میرسد و ازدحام مردم را میبیند شک میکند و از پسرش میپرسد کجاست امبولانس؟ ” گفتم امبولانس پشت مسجد است. مادرم فهمید که دیگر دخترش زنده نیست، آه سردی کشید و گفت وای شکیلا عصای مادر…” شکیلا آرزو داشت تا پزشک شود. او در مورد تمام آرزوهایش در دفترچه اش نوشته بود، اما تمام آن رویا ها فقط چند کلمه شد در درون دفترچه اش. لیلا رضایی کتابخانه کاج؛ پاسدار آروزی قربانیان دانایی
کتابخانه کاج؛ پاسدار آروزی قربانیان دانایی
همزمان با چهلمین روز قربانیان کور کاج شماری از فرهنگیان و فعالان مدنی به پاس ارج گذاری به خون شهدای کاج، یک کتابخانه را به نام کتابخانه کاج افتتاح کردند. شماری از فرهنگیان و فعالان مدنی امروز سه شنبه ( ۱۶ عقرب) به خاطر ارجگذاری به خون شهدای دانایی یک کتابخانه را به نام “کتابخانه کاج” در غرب کابل افتتاح کردند. هدف از ایجاد این کتابخانه ترویج فرهنگ کتاب خوانی، زنده نگهداشتن یاد و خاطرات شهدای دانایی، تشویق جوانان به مطالعه و کمک به کسانی که توانایی خريد کتاب را ندارد می باشد. آقای نورا یکی از بنیانگذاران این کتابخانه به فرخنده نیوز در باره این کتاب خانه چنین نی کوید” این کتابخانه به کمک برخی از دوستان فرهنگی من ایجاد شده است و کتابهای این مرکز از کتابخانههای شخصی و کمپاین جمعاوری کتاب در ولایت هرات، بلخ و همچنان سلحه غرب کابل راهاندازی شده بود جمع آوری شده است”. و هم چنان وی می افزاید که کتاب های این کتاب خانه شامل الهیات، فلسفه، هنر، ادبیات، تاریخ و کتابهای آمادگی کانکوراست که علاقمندان میتوانند به طور امانت از این کتابها استفاده کنند.از سوی هم نسیمه علیزاده دانشجو، به فرخنده نیوز گفت: رویداد خونین در آموزشگاه کاج یک فاجعه بزرگ برای نسل جوان بود که با این چنین حملات انگیزه درس خواندن در میان جوانان کمرنگ شده است. وی همچنان گفت که ایجاد این کتابخانه در ترویج فرهنگ کتابخوانی در کشور مفید است و باید چنین مراکز در سراسر کشو ایجاد شود. این کتابخانه در حالی ایجاد شده است که چندی پیش یک حمله خونین بر مرکز آموزشی کاج رخ داد که در این حمله دهها تن کشته و دهها تن دیگر زخمی شدند. این حمله با واکنشهای زیادی در سطح ملی و بینالمللی مواجه شد. در پی این حمله خونین شماری از شهروندان کار زار (#کشتارهزارهارامتوقفکنید) راهاندازی کردند که این هشتک در شبکههای اجتماعی میلیونی شد. آقای علیزاده درباره حادثه کاج چنین می گوید “امارت اسلامی مسئول تامین امنیت جان شهروندان است و باید امنیت نهادهای آموزشی و تحصیلی خصوصی و دولتی را تامین کند”. گفتنی است که در حمله خونین بر آموزشگاه کاج در غرب کابل ۵۳ تن کشته و دهها تن دیگر زخمی شدند. این حمله بازتاب گسترده در رسانههای بینالمللی داشت که عفو بینالملل و سازمان ملل متحد خواستار شناسایی و به محاکمه کشیدن عاملان این حمله شدند. خاطره رحیمی- فرخنده نیوز