مبارزه با سنتها: گذر از دل محدودیتها تا دفاع از حقوق زنان
فرخنده: در دل شهری که جادههایش برایم ناآشنا بود و زبان مردمانش غریبه، تلاشم برای یافتن محل مصاحبه با چالشهای پیدرپی همراه شد. گم شدن در راهها و سردرگمی در ایستگاهها، حس بیگانگیام را عمیقتر میکرد. اما با یاری مردم، بالاخره به مقصد رسیدم؛ جایی که زنی با لبخندی شیرین و نگاه پرامید منتظر من بود. در مقابل من زنی ایستاده بود که خود را «راحل تلاش» معرفی کرد. او مدافع حقوق زنان از ولایت بلخ است و دارای لیسانس حقوق و علوم سیاسی با گرایش روابط بینالملل میباشد. راحل با لبخندی شیرین شروع به صحبت کرد و خاطرات دوران تحصیلش را با من در میان گذاشت. او در بغلان تا صنف دهم درس خوانده بود و باقی تحصیلاتش را در بلخ به پایان رسانده است. به یاد میآورد که پس از بازگشت از مهاجرت و تجربه جنگ، امید تازهای به زندگی داشت. “در آن زمان، فکر میکردیم که کشورمان به سمت آبادی پیش میرود و ما باید تلاش کنیم تا برای مردم خود مفید باشیم.” او این کلمات را با حسی از امید و تلاش بیوقفه برای آینده بیان کرد. با یادآوری دوران مکتبش، راحل از شرایط سخت اما پراهمیت آن زمان میگوید: “امکانات زیادی در دسترس نبود، اما ما با تمام توان درس میخواندیم.” با اینکه او علاقه زیادی به ژورنالیزم داشت، موفق نشد در آن رشته قبول شود و به رشته ادبیات دری رفت. اما از آنجایی که به ادبیات علاقهای نداشت، مدتی از تحصیل فاصله گرفت تا بالاخره تصمیم گرفت در رشته حقوق و علوم سیاسی ادامه تحصیل دهد. در ادامه، راحل از چالشهای فرهنگی و اجتماعیای که بهعنوان یک دختر در بغلان تجربه کرده بود، صحبت کرد. او به این موضوع اشاره کرد که در جامعه سنتی بغلان، تفکرات سنتی و فرهنگهای محلی هنوز بسیار قوی بودند. “مکتبها جدا بودند، ما در لیسه نسوان درس میخواندیم و اساتید ما نیز خانم بودند. نوع پوششمان هم تحت نظارت شدید مکتب و خانواده بود.” راحِل درباره تجربیاتش از رفتارهای جامعه نسبت به زنان صحبت میکند: “ما در مکتب همیشه با چالشهایی از سوی پسران مواجه بودیم. تفکری بود که دخترها باید هرچه زودتر ازدواج کنند و اگر به تحصیل ادامه دهند، ممکن است مسیرهای نادرست را انتخاب کنند.” او با انتقاد از این ذهنیت میگوید: “حتی در مسیر راه به مکتب هم مورد آزار قرار میگرفتیم.” با این حال، راحل تأکید میکند که در طول تحصیلاتش، تمامی قوانین و اصول اسلامی در مکتب و دانشگاه رعایت میشد و هیچ انحرافی از این چارچوب وجود نداشت. او با افتخار میگوید: “اساتید ما همیشه بر اهمیت نماز و وضو تأکید داشتند و ما هرگز با چیزی که مخالف اصول اسلامی باشد، مواجه نشدیم.” اما این زن قوی و مصمم، پس از فارغالتحصیلی و مواجهه با مشکلات شخصی، بار دیگر تحصیل را ترک کرد. با وجود همه سختیها، او دوباره به دنبال فرصتهای جدید رفت و این بار در رشته روابط بینالملل موفق شد به تحصیلاتش ادامه دهد. راحِل امیدوارانه به تجربههای خود از فضای دانشگاهی اشاره میکند: “در دانشگاه هم ما همیشه تحت نظر بودیم. حتی با وجود اینکه تعداد دختران در کلاس کم بود، هیچگاه مورد آزار قرار نگرفتیم.” او تأکید میکند که فرهنگ حجاب و پوشش مناسب همیشه رعایت میشد و فضایی آرام و منظم برای تحصیل فراهم بود. این مصاحبه، بازتابدهنده تجربهها و چالشهای زنی است که در برابر فشارهای فرهنگی و اجتماعی جامعهای سنتی ایستادگی کرده و با تلاش و پشتکار به موفقیتهایی دست یافته است. در ادامه، راحل درباره تفکرات سنتی پیرامون نقش زنان در جامعه و چگونگی قربانی شدن آنها در سیاستگذاریهای مردسالارانه بحث میکند، موضوعی که همچنان نیازمند تحلیل عمیق و گفتگوهای بیشتر است. راحِل تلاش با نگاهی عمیق به بحث خود ادامه میدهد. او با اشاره به واقعیتهای تلخ جامعه افغانستان میگوید: “یکی از دلایل اصلی قربانی شدن زنان در این سیاستها، ایدئولوژی طالبان است. آنها نمیپذیرند که زن آگاه باشد. هیچوقت نخواهید دید که دختری از طالبان در برابر این گروه ایستادگی کند و از حقوق خود دفاع کند.” این سخنان پژواکی از درد و رنجی است که بسیاری از زنان افغانستان با آن دست و پنجه نرم میکنند. راحِل میگوید که طالبان از آگاهی زنان میترسند. او با لحنی تلخ میگوید: “دختران طالبان که در آمریکا و لندن تحصیل میکنند، هیچگاه از حقوق زنان در افغانستان دفاع نمیکنند، زیرا آنها در جوامعی زندگی میکنند که نیاز به مبارزه ندارند؛ زندگیشان تأمین است و نیازی به فریاد زدن برای حقوقشان ندارند.” او به تأثیر عوامل خارجی و پشت پردههایی که طالبان را به صحنه آوردند، اشاره میکند: “باداران طالبان در تلاشاند که نسخهای از اسلام را در افغانستان پیاده کنند؛ همانهایی که طالبان را بزرگ کردند و به این کشور تقدیم کردند.” این نکته که طالبان نه تنها به واسطه فرهنگ و ایدئولوژی خود بلکه با حمایتهای بینالمللی به قدرت رسیدهاند، نکتهای کلیدی در تحلیل وضعیت زنان در افغانستان است. راحِل در ادامه از استفاده طالبان از زنان بهعنوان ابزار سیاسی صحبت میکند: “طالبان با هرچه بیشتر محدود کردن زنان، میخواهند فشار بیشتری بر جامعه جهانی وارد کنند. آنها میخواهند با اعمال این فشارها، مشروعیت جهانی به دست آورند.” در نگاه راحل، زن آگاه کلیدی برای تغییر جامعه است. او بهوضوح میگوید: “اگر زنان افغانستان آگاه باشند، هرگز اجازه نخواهند داد که پسرانشان به صف طالبان بپیوندند و خود را در حملات انتحاری قربانی کنند. زنان آگاه هیچوقت اجازه نمیدهند که ایدئولوژی طالبان بر خانوادهشان مسلط شود.” این گفتهها نمایانگر اهمیت آگاهی و آموزش زنان در مبارزه با خشونت و افراطگرایی است. با صدایی پر از اطمینان، راحل تأکید میکند که این استراتژیها برای اطمینان از سکوت زنان طراحی شدهاند. “طالبان میخواهند زنان در برابر قربانی شدن پسرانشان سکوت کنند، از آنها حمایت کنند و حتی افتخار کنند که فرزندانشان به بهشت میروند. آنها نمیخواهند زن افغانستان صدای اعتراضش را بلند کند.” راحِل همچنین مقایسهای با سایر کشورهای اسلامی میکند. او به پاکستان و عربستان اشاره میکند: “در پاکستان، زنان آزادانه زندگی میکنند، خبرنگارند، رانندگی میکنند و هر نوع لباسی که بخواهند میپوشند. آیا پاکستان یک کشور اسلامی نیست؟ عربستان که زمانی بسیار سختگیر بود، حالا هم تغییرات زیادی کرده است.” اما افغانستان، به گفته راحل، بهعنوان یک پروژه
حوا، در سایه گرد و غبار پشمتکانی به امید آینده روشن دخترانش
فرخنده: در گوشهی یکی از کوچههای خاکآلود غرب کابل، جایی که هر روز مردم با سر و صدای زندگی بیدار میشوند و به دنبال کار و غریبی خود میروند، حوا، مادر هشت فرزند، از بامداد تا شام مشغول پشمتکانی است. او در همان کوچهی کوچک زندگی میکند، جاییکه خانههای کاهگلی و سیمانی به چشم میخورد و در هم فشردهاند. مردمانش با سختیهای روزگار دست و پنجه نرم میکنند. حوا ۴۵ سال دارد؛ اما چهرهاش حکایت از سالهایی دارد که تأثیر و سنگینیشان را در خطخطهای صورتش میتوان دید. هر صبح زود، پیش از طلوع آفتاب، او به کوچه میآید، با دستانی زبردست و چشمانی خسته که هنوز گرد و غبار روز گذشته را میتوان در آنها دید. او روز را در میان انبوه پشمهای پر از گرد و خاک میگذراند، با ابزارهای سادهای مثل چوب یا «چپچک» که از سالهای دور به ارث برده، پشم خام را از گرد، خاک و خار جدا میکند و شروع به تکاندن میکند. هر ضربهای که به پشم میزند، ذرات غلیظ گرد و خاک به هوا بلند میشوند و در میان نور کمرنگ صبحگاهی میرقصند. نفس کشیدن در این هوا سخت است، اما حوا دیگر به آن عادت کرده است؛ او با لباس مخصوص و ماسک خود را میپوشاند تا مبادا گرد و غبار به دهانش برود. زندگی در این کوچهها همیشه با سختی همراه بوده و او راهی جز پذیرش آن ندارد. حوا که از ولایت بامیان است، مادر هشت فرزند است. شوهرش را در انفجاری از دست داده و حالا تنها نانآور خانه است. فرزندانش با بافتن قالین به مادرشان کمک میکنند. روزهای حوا به تکاندن پشم و شبهایش با مورهدوزی سپری میشود. درآمدی که از این کار به دست میآورد، به سختی خوراک و پوشاک فرزندانش را تأمین میکند. حوا میگوید: «هشت سال میشود که شوهرم را در انفجاری از دست دادم. از آن سال، خودم نانآور خانهام و هیچ کمککنندهای ندارم. پنج دختر و سه پسر دارم. از کودکی تلاش کردم تا مکتب بخوانند و آیندهی روشنی داشته باشند. خودم نمیخوردم و به اولادهایم میدادم. خیلی سختی روزگار را دیدم. تازه دو دخترم به پوهنتون دولتی راه پیدا کرده بودند و امیدم به آنها بود، که طالبان آمد و حالا دوباره ناامید شدهام. دختران بیچارهام روزانه در خانه قالینبافی میکنند و من از ترس طالبان به آنها میگویم که روزانه از خانه بیرون نروند. پسرهایم هم در حال خواندن مکتب هستند.» شغل پشمتکانی، که با گرد و غبار غلیظ همراه است، علاوه بر مزد اندک، باعث شده حوا چندین بار به داکتر مراجعه کند. حوا میگوید: «من خیلی وقت است که اینجا پشمتکانی میکنم و برایم مشکلات تنفسی به وجود آمده است. چندین بار داکتر مرا منع کرده که دیگر پشمتکانی نکنم، اما فعلاً هیچ کاری نیست و مجبورم تا این شغل را، حتی به ضرر جانم، ادامه دهم. من در اینجا برای هر گارد پشمتکانی ۳۰۰ افغانی میگیرم و هر گارد را تا یک هفته میتوانم تمام کنم.» این در حالیست که زنان با چالشهای روزافزون روبرو هستند، از منع تعلیم و تحصیل گرفته تا فقر و بیکاری. زنان با مزد اندک روزانه به کارهای سخت مشغولند تا فرزندانشان در آسایش زندگی کنند. حوا با صدایی خفیف، که از پشت ماسک به سختی شنیده میشود، میگوید: «از طالبان میخواهم دروازههای دانشگاه را باز کنند تا دختران ما مثل ما بیسواد نباشند و برای مردم زمینهی کار را فراهم کنند.» کبرا علیزاده
نقش مادران در پیشگیری از نقص عضو کودکان
داکتر ثریا ایزدپناه، یکی از پزشکان برجسته بخش جراحی پلاستیک در افغانستان، در گفتگو با” رسانه فرخنده” تاکید بر اهمیت تغذیه و سلامت روان مادران، به بررسی عواملی میپردازد که سبب نقص عضو در کودکان میشوند. او با روایتهایی تأثیرگذار از تجربههای خود در شفاخانه، به اهمیت حمایت خانواده و جامعه در مقابله با این مشکلات اشاره میکند و دختران افغان را به امید و تلاش برای ساختن آیندهای روشنتر ترغیب مینماید. داکتر ایزدپناه میگوید، یکی از معضلاتی که بسیاری از کودکان کشور با آن دست به گریبان هستند: نقص عضو است. او معتقد است که سوتغذیه و مشکلات روانی مادران از عوامل اصلی این مشکل هستند. به گفته او، والدین، به ویژه مادران، باید از نظر روحی و جسمی در شرایط مناسبی باشند تا بتوانند فرزندان سالمی تربیت کنند. وی تأکید میکند: “جسم تابع روان انسان است. وقتی یک کودک از نظر روحی خوب باشد، به طور طبیعی جسم او هم در سلامت خواهد بود.” او بر اهمیت تغذیه مناسب و رفتار سالم مادران اشاره میکند و میگوید این دو عامل به صورت مستقیم بر سلامت مادر و فرزند تأثیرگذار است. پژوهشگران بر این باورند که مجموعهای از عوامل ژنتیکی و محیطی میتوانند منجر به بروز نقص عضو در اطفال شوند. داکتر ثریا از عوامل اجتماعی مانند اقتصاد ضعیف خانوادهها، سوتغذیه مادران، ازدواجهای نزدیک خانوادگی، و مشکلات روانی مادران یاد میکند. همچنین، عوامل محیطی مانند آسیبپذیری مادران در مناطق جنگزده و استفاده از داروهای خاص در دوران حاملگی نیز در این زمینه مؤثر هستند. داکتر ایزدپناه در گفتگو با ما از تجربیات خود در محیط کار شفاخانه و برخورد با بیماران میگوید. او به خاطراتی از مادرانی اشاره میکند که به دلیل نقص عضو فرزندشان دچار شرم و خجالت شدهاند. او به یاد میآورد: “هیچ فرزندی برای والدین خود زشت نیست، اما در جامعه ما والدین احساس شرم و حقارت میکنند.” او داستان مادری را روایت میکند که پس از تولد فرزندش، به دلیل نقص عضو، روی او را پنهان میکرد. با این حال، بعد از عمل جراحی موفق، مادر و فرزند با خوشحالی شفاخانه را ترک کردند. او همچنین از بیماری یاد میکند که به دلیل وضعیت اقتصادی ضعیف، مدیر مدرسهاش تصمیم گرفت هزینههای جراحی او را بر عهده بگیرد. این اقدام، حس همدلی و مسئولیتپذیری در جامعه را برای دکتر ایزدپناه بسیار ارزشمند جلوه داد. داکتر ثریا در سال ۱۳۵۴ در کابل به دنیا آمد. او از کودکی با مسئولیتهای سنگین روبهرو شد. در زمانی که او دانشآموز کلاس هشتم بود، مادرش به شدت بیمار شد. این بیماری مادر، او را بر آن داشت که هدف مشخصی برای آینده خود تعیین کند و در راه طبابت قدم بردارد. او معتقد است: “کسی که درد را تجربه میکند، بهتر میتواند آن را درک کند.” دوران تحصیل او با سختکوشی فراوان همراه بود. پس از فارغالتحصیلی از لیسه نسوان افشار، با رتبه بالا وارد انستیتوت دولتی طب کابل شد و سپس تخصص خود را در جراحی پلاستیک از شفاخانه میوند گرفت. او طی ۲۳ سال اخیر در شفاخانههای افغانستان خدمت کرده و همواره تلاش کرده تا بهترین درمانها را به بیماران خود ارائه دهد. داکتر ایزدپناه از حمایتهای بیدریغ همسرش نیز یاد میکند. او میگوید: “همسرم همیشه پشتیبان من بوده، حتی در نیمهشبها که به دلیل کار مجبور بودم به شفاخانه بروم.” به نظر او، یکی از رازهای موفقیتش در زندگی و کار، همراهی و حمایت همسرش بوده است. در پایان، داکتر ثریا پیامی برای همه دختران و زنان افغانستان دارد: “دختران باید به تحصیل و تعلیم ادامه دهند، چرا که آنها مادران آیندهاند و مادران هستند که میتوانند جامعهای خوب بسازند.” او از شرایط کنونی افغانستان ابراز امیدواری میکند و معتقد است که این وضعیت ناپایدار است و روزی بهبود خواهد یافت. گزارش: سهیلا گلستانی
دختری نوجوان، امیدهای بر باد رفته و نگاهی پر از رویا
فرخنده: در میان آرامش لحظهای که صدای باد از لای ارکندیشن به گوش میرسید، روبروی دختری نشستم که نگاهش عمیقتر از سن و سالش بود. کرشمه بارش از دیار پنجشیر منطقه دره هزاره، نوجوانی پرشور از فراگیری دانش، با لبخندی تلخ از روزی سخن گفت که رویاهایش پشت درهای بسته مکتب جا مانده، و او برای همیشه زندگیاش را تغییر یافته یافت. برای هماهنگی مصاحبه با او، تماس میگیرم، با جبین باز وقت را مشخص کرد و من روز معین برای مصاحبه خانه شان رسیدم. مکان مناسبی را برای مصاحبه انتخاب کردیم وقتی روبرویش نشستم و نگاهم به چهره کرشمه بارش افتاد، دیدم دختری جوان با نگاهی عمیق و جدی. سکوتی کوتاه اتاق را فرا گرفت، فقط صدای باد ملایم از لای ارکندیشن به گوش میرسید. ضبط صوت ام را روشن کردم و با لحنی گرم و دوستانه گفتم: «کرشمه، میخواستم از تو درباره روزی بپرسم که طالبان وارد کابل شدن. آنروز برات چطور بود؟» کرشمه لبخندی تلخ زد و سرش را پایین انداخت، انگار که یادآوری آن روزها برایش سخت بود. بعد از مکثی کوتاه گفت: «آن روز رو هیچوقت یادم نمیره. ما در مکتب امتحان چهارنیم ماهه داشتیم. آخرین روز امتحان بود. همه ما استرس داشتیم ولی نمیدانستیم که چیزی خیلی بزرگتر از نتیجه امتحان داره اتفاق میافته. وقتی استاد پارچههای امتحان را داد و آرزوی موفقیت کرد، حس کردم که این آخرین باریه که مکتب رو میبینم. وقتی از مکتب بیرون میرفتم، حس کردم تمام رویاها و آرزوهای من در همان ساختمان باقی ماندن.» من نوت سوالات ام را بالا آورده و گفتم: «یعنی همان روز فهمیدی که چی اتفاقی افتاده؟» کرشمه سری تکان داد. «حس عجیبی داشتم، انگار که چیزی در دلم میگفت دیگه هیچوقت به مکتب برنمیگردم. وقتی رسیدم خانه، تلویزیون را روشن کردم و دیدم که طالبان وارد کابل شدن. مردم وحشتزده در سرکها میدویدن، بعضیها میخواستن فرار کنن، بعضیها گریه میکردن. آن لحظهای بود که فهمیدم زندگیم برای همیشه عوض شده.» با لحنی همدلانه پرسیدم: «چطور با این تغییرات کنار آمدی؟ وقتی مکتبها بسته شدن، تو چه احساسی داشتی؟» کرشمه آهی کشید و نگاهش را از پنجره به زمین دوخت. «اولش باور نمیکردم. فکر میکردم این یک تصمیم موقته و درهای مکتب دوباره باز میشن. هر روز با خودم میگفتم شاید فردا اوضاع بهتر شود. ولی آن فردا هیچوقت نیامد. درهای مکتب برای همیشه بسته شد و تمام امیدهای من هم با آن بسته شدن. من همیشه رویای تحصیل داشتم. میخواستم درس بخونم، کار کنم، یک روزی معلم شوم و به دختران یاد بدم که چطور برای حقوقشان بجنگن. ولی ناگهان همه چیز ازمن گرفته شد.» با دقت به حرفهای کرشمه گوش میدادم و بعد پرسیدم: «چی شد که تصمیم گرفتی به اعتراضها بپیوندی؟» کرشمه با جدیت بیشتری ادامه داد: «وقتی فهمیدم که دیگه راه برگشتی نیست و مکتبها برای همیشه بسته شدند، نمیتوانستم ساکت بمانم. دیدم که صدها دختر مثل من دارند رویاهایشان را از دست میدهند. همان موقع بود که تصمیم گرفتم به اعتراضها بپیوندم. ما چند تا دختر از ولایات مختلف جمع شدیم و در جادهها رفتیم. میخواستیم صدای مان را به گوش دنیا برسانیم. ولی طالبان حتی صدای ما را هم نخواستند بشنوند. میگفتن صدای زن نباید شنیده شود.» با تعجب پرسیدم: «یعنی چی؟» کرشمه لبخندی تلخی زد و گفت: «میگفتن صدای زن عورتِ و حرامه. حتی حق نداریم اعتراض کنیم. برای انان ما فقط باید در خانه بمانیم و آشپزی کنیم. من آن روزها با دخترای دیگه بودم، وقتی در جادهها فریاد میزدیم که حق تحصیل و کار داریم. ولی آنها با زور و تهدید ما را از سرکها بیرون کردند. بعضی از ما را دستگیر کردند، بعضیها را تهدید کردند که اگر دوباره بیرون بیایم، زندانی میشیم.» سری تکان دادم و با لحنی متفکرانه گفتم: «خیلی سخته که آدم صدای خودش را خفه شده ببینه. ولی تو هنوز امید داری، درسته؟» کرشمه نگاهی به چهره من انداخت و بعد از لحظهای سکوت گفت: «امید؟ نمیدانم. خیلی سخته امید را زنده نگهداشتن وقتی که هر روز یک تیکه از آرزوهایت پیش چشمت میمیره. ولی من نمیتوانم تسلیم شوم. خیلی از دخترای دیگه هنوز امید دارند. نمیتوانم ناامید شوم وقتی میبینم که هنوز آدمایی هستن که برای حقوقشان مبارزه میکنند. حتی اگه صدای ما رو نشنوند، حتی اگه دنیا چشمانش را به روی ما بسته باشه، ما نمیتوانیم تسلیم شویم.» لحظهای سکوت کردم و بعد آخرین سوالم را پرسیدم: «آینده را چطور میبینی، کرشمه؟ فکر میکنی روزی دوباره به مکتب برگردی؟» کرشمه نگاهی به افق خاکستری انداخت و با صدایی آرام گفت: «آینده؟ نمیدانم. شاید روزی درهای مکتب دوباره باز شوه. شاید روزی دوباره بتوانم آزادانه در جادهها کابل راه بروم و درس بخوانم. ولی برای حال، تنها چیزی که میدانم، این است که ما نمیتوانیم تسلیم شویم. حتی اگر همه چیز را ازما بگیرند، حتی اگر صدای ما را خفه کنند، ما باز هم ادامه میدهیم.» ضبطصوت ام را خاموش کردم. در سکوتی عمیق به چهره کرشمه نگریستم و در دل تحسینش کردم؛ دختری که با تمام سختیها هنوز تسلیم نشده بود.
ذکیه؛ از فلج مغزی تا گدایی فرزندانش در پس کوچههای کابل
ذکیه، زنی چهلودو ساله از افغانستان، یکی از هزاران زن قربانی جنگ و بیثباتی در این کشور است. فرخنده: داستان او بازتابی از دههها جنگ و تباهی است که زندگیهای بیشماری را تحت تأثیر قرار داده است. ذکیه در سن بیستویک سالگی با مردی به نام عبدالرحمان، که در پولیس قندهار مشغول به کار بود، ازدواج کرد. زندگی آنها ساده اما آرام بود. با شش فرزند، زندگی برای ذکیه پر از مشغلههای خانهداری و تربیت کودکان بود. شوهرش هرچند در خط مقدم جنگ در قندهار بود، اما درآمد او به اندازهای بود که خانواده را بهخوبی تأمین کند. دو دختر و پسرانش به مکتب میرفتند و ذکیه نیز به امور روزمره زندگیاش میپرداخت. اما سال ۲۰۲۱، زمانی که طالبان بار دیگر کنترل افغانستان را بهدست گرفتند، سرنوشت این خانواده بهکلی دگرگون شد. عبدالرحمان دو ماه پیش از سقوط دولت، در قندهار کشته شد. این خبر برای ذکیه ضربهای شدید بود؛ او سکته کرد و به دلیل فلج مغزی توانایی حرکت و کنترل بدنش را از دست داد. ذکیه میگوید: “بعد از مرگ شوهرم، زندگی ما زیر و رو شد. دیگر هیچ درآمدی نداشتیم و حتی معاش شوهرم نیز پس از روی کار آمدن طالبان قطع شد. من توانایی شکایت یا درخواست کمک از هیچ نهادی ندارم، چون شوهرم در جنگ با طالبان کشته شد و طالبان دشمن نظامیان است.” فلج شدن ذکیه تنها یکی از مشکلات او بود. او دیگر نمیتوانست از فرزندانش مراقبت کند و پسران خردسالش، مجبور به گدایی در کوچههای کابل شدند. بزرگترین پسر او که تنها یازده سال دارد، به همراه برادران هشت و نه سالهاش روزانه به کوچهها میروند و از مردم برنج، آرد و دیگر مایحتاج را درخواست میکنند. ذکیه با ناراحتی میگوید: “پسرانم نباید این سرنوشت را داشته باشند. اما مجبورند.” وضعیت برای دختر کوچکش که بعد از مرگ پدر به دنیا آمده بود، حتی بدتر است. او به دلیل سوءتغذیه ضعیف و بیمار شده، زیرا ذکیه بعد از سکته قادر به شیر دادن به او نبود. “دخترم دو ماهه بود که پدرش شهید شد. از آن زمان تاکنون به خاطر نداشتن شیر مادر، ضعیف و بیمار شده است.” ذکیه، با بغضی در گلو، اضافه میکند: “طالبان تمام این بدبختیها را به سر ما آوردند. اگر آنها نمیآمدند، شاید میتوانستم کاری پیدا کنم و به زندگیام ادامه دهم. اما حالا فلج شدهام و هیچ کاری نمیتوانم انجام دهم. دخترانم از مکتب باز ماندهاند و هر روز وضعیت ما بدتر میشود.” این روایت، زندگی یک زن و خانوادهای است که در جغرافیای جنگ و بیعدالتی گرفتار شدهاند. داستان ذکیه نمادی از هزاران زندگی مشابه است که جنگ و خشونت آنها را نابود کرده است. گزارش: شماییل توانا ناصری
از امید به ناامیدی: داستان نوریه و زندگی زنان افغانستان در حکومت طالبان
نوریه (نام مستعار) یکی از آخرین دختران بود که توانست در دانشگاههای افغانستان پیش از ممنوعیت حضور دختران توسط طالبان فارغالتحصیل شود. فرخنده: او با مشکلات فراوان پایاننامهاش را به اتمام رساند و با شوق و امید فراوان مدرک لیسانس خود را دریافت کرد. نوریه به این فکر میکرد که با استقلال و موفقیت راهی دنیای کار شود، اما نمیدانست که تاریخ تلخ برای زنان افغانستانی دوباره تکرار میشود. مانند سکینه و صدها زن دیگر، نوریه هم به سرنوشت بیکار شدن و خانهنشینی دچار شد. نوریه با آهی از روزهای گذشته یاد میکند و میگوید: “زندگی من قبل از حضور طالبان خوب و خوش بود. آرامش داشتیم، دانشگاه میرفتم، درس میخواندم و خوشبختانه پایاننامهام را بهخوبی دفاع کردم و فارغالتحصیل شدم.” اما در سال ۲۰۲۲، که هزاران جوان از دانشگاههای افغانستان فارغالتحصیل شدند، هیچ فرصت شغلی مناسبی در این کشور بحرانزده وجود نداشت. اکنون که نظام افغانستان به شدت مردسالار است، زنان در نهادهای دولتی حضوری ندارند، مگر در حوزههای معارف و صحت عامه. وقتی از نوریه درباره وضعیت فعلی زندگیاش پرسیدم، با افسردگی گفت: “زندگی فعلی من دیگر شبیه زندگی نیست. مشکلات روحی، روانی و اقتصادی زیادی داریم. بعد از تسلط طالبان، رفتار خانوادهها با دختران تغییر کرده است و دیگر هیچکس به درس خواندن یا کار کردن دختران فکر نمیکند. نه آزادی، نه کار، و نه دلخوشی برای دختران افغانستان باقی مانده است.” او به شدت نگران افزایش ازدواجهای اجباری و زیر سن است و میگوید که بسیاری از دختران بدون رضایت خود به ازدواج مجبور میشوند. نوریه با ناراحتی میافزاید که دیگر حتی حق انتخاب پوشش یا خروج از خانه از دختران سلب شده است. به باور او، محدودیتهای طالبان اثرات عمیق روانی منفی بر زنان و دختران افغانستانی گذاشته است. نوریه که اکنون به نظارت بر کلینیکها و شفاخانهها مشغول است، از برخوردهای طالبان در مناطق کاریاش میگوید: “وقتی به مناطق تحت کنترل طالبان میرسیم، آنها با لحنی توهینآمیز میگویند که جای زنان در خانه است. ما به سختی و با ترس فراوان از ایست بازرسیهای طالبان عبور میکنیم، اما مجبور هستم برای کمک به خانوادهام کار کنم.” او همچنین از افزایش مشکلات روانی در بین زنان منطقهاش خبر میدهد و میگوید: “بسیاری از زنان و دختران به دلیل فشارهای اقتصادی، خانوادگی و محدودیتهای طالبان به خودکشی فکر کردهاند. یکی از دختران جوانی را که میشناختم، خودکشی کرد و خانوادهاش از ترس چیزی نگفتند.” محدودیتهای طالبان بر زندگی و روان زنان افغانستان سایه سنگینی انداخته است. آخرین فرمان طالبان حتی صدای زنان را نیز ممنوع اعلام کرده و دستور داده که هیچ زنی بدون محرم یا پوشش کامل از خانه بیرون نشود. لیلا رضایی
مرضیه: از محرومیت تحصیلی تا بحرانهای زندگی و خودکشی
فرخنده: در یکی از روزهای گرم تابستان، که آفتاب داغ بر شهر کابل میتابید و حرارتش به همهچیز جانی تازه میبخشید، مرضیه رضایی از خواب بیدار شد. بهطور معمول، این روز هم برای او باید مانند دیگر روزها میبود، اما در دل او خبری از آرامش و آسایش نبود. خانهاش را به سرعت مرتب کرد، اما این ترتیب و نظافت تنها ظاهری از تلاش او بود تا در برابر آشفتگی درونیاش پرده بیفکند. با دلمشغولی و افکاری پریشان، به سمت شرکت رفت. جایی که سه سال از زندگیاش را در آن به عنوان آشپز سپری کرده بود. امروز اما، برای او تفاوتی عمیق داشت. در آشپزخانه، کارهای روزمرهاش را به نحو احسن انجام داد، اما در دلش، شعلههای ناامیدی و درد میسوختند. وقتی مدیر شرکت به او سلام کرد، مرضیه به طرز غریبی به او فحش داد. کلمات زشت و ناامیدکنندهای که از دهانش بیرون آمد، تنها انعکاسی از وضعیت نابسامان روحی او بود. مدیر شرکت، که از وضعیت روانی مرضیه مطلع بود، تنها سکوت کرد و به روی خود نیاورد. با گذشت ساعات روز، مرضیه مثل همیشه به همه غذا داد، اما این بار محبتش، که به مانند دستان یک مادر مهربان بود، رنگ و بوی متفاوتی داشت. بعد از این که غذای همکارانش را سرو کرد، به پشت بام شرکت رفت، جایی که نقطهای از جدایی از این جهان به نظر میرسید. ایستاده بر لبه بام، با دل سنگین و افکاری پر از ناامیدی، تصمیم گرفت که به زندگیاش پایان دهد. اما در این لحظه، نجاتی غیرمنتظره به وقوع پیوست. پسر مامایش، که به طور تصادفی متوجه وضعیت او شده بود، با سرعت به بام رسید. با دستانی پر از اضطراب و نگرانی، مرضیه را از لبه بام کشید و به پایین آورد. در سقوطش، او بر روی زمین محکم فرود آمد و پس از آن، پسر مامایش با چند سیلی محکم به صورتش، او را به هوش آورد. این سیلیها نه تنها شوک جسمی، بلکه به نوعی بیدارکننده روحی برای مرضیه بودند. پسر داییاش که با تعجب و نگرانی به او نگاه میکرد، با صدایی پر از اضطراب پرسید: “چه کار میکنی؟” مرضیه که تازه به خود آمده بود، هنوز در حالت گیجی و سردرگمی بود و نمیتوانست به این سؤال پاسخ دهد. مرضیه، زنی ۳۸ ساله از ولایت دایکندی، با تاریخچهای پر از فراز و نشیب، در غرب کابل زندگی میکرد. او از پنج سالگی با خانوادهاش به ایران مهاجرت کرده بود، جایی که به دلیل ملیتش از تحصیل محروم شده بود. در سن هفت سالگی، به رغم میل و تلاشش، نتوانسته بود به مدرسه برود و به اجبار به قالینبافی مشغول شده بود. پس از ده سال زندگی در ایران و بازگشت به افغانستان، ازدواج با فردی که بعداً معتاد شد، و مشکلات بسیار دیگری، او را به نقطهای رسانده بود که حتی به فکر خودکشی افتاده بود. زندگی مرضیه در دوران کرونا، با مرگ ناگهانی پدرکلان و مادرش، و عدم توانایی در شرکت در مراسم تشییع جنازه، به شدت تحت فشار روحی قرار گرفت. با وجود ممانعتهای اهالی قریه و شایعاتی در مورد شیوع کرونا، او با قاطعیت به دایکندی رفت تا در مراسم ختم مادرش شرکت کند. پس از این وقایع، مرضیه به کابل برگشت، اما به شدت دچار آشفتگی روحی بود و دیگر مرضیه سابق نبود. به دلیل فشارهای روانی و اضطراب، حتی به داکتر مراجعه کرده بود و با مشکلات درمانی مواجه شده بود. با این حال، پس از نجات از خودکشی و درمان در شفاخانه علیآباد، به آرامش نسبی دست یافت. اکنون، زندگی او در خانهای با سه نفر: یک خواهر بیمار، یک پدر پیر، و خودش به عنوان تنها نانآور خانواده، به سختی ادامه دارد. با وجود تمام دردها و چالشها، مرضیه همچنان در تلاش است تا به زندگی ادامه دهد و خانوادهاش را از حمایت و امید بهرهمند سازد. در میان همه سختیها، او بهعنوان یک زن قوی و مبارز، تلاش میکند تا نور امید را در دل خانوادهاش روشن نگهدارد. کبرا علیزاده
سه دوست، تا تحقق رویاهای مان ازدواج نکنیم اما طالبان قسم شکستاند
فرخنده: زندگی ما با قشنگ ترین لحظه هایش می گذشت احساس می کردم هر روز ما از دیروز بهتر می شود. بعد از تلاش های زیاد به تازگی توانسته بودیم وظیفه پیدا کنیم، در کنار درس های دانشگاه، نصف روز در دفتر کار می کردیم. ما سه دوست، مثل سه خواهر در یک خانواده بودیم از یک مکتب فارغ شده در یک دانشگاه و در یک رشته درس خوانده و دریک خوابگاه زندگی می کردیم. اما با رویاهای متفاوت در تلاش رسیدن به قله های موفقیت و تحقق رویاهای مان بودیم. منیژه(مستعار) یکی از محصلان دانشگاه کابل است او ۲۳ سال سن دارد وی در ولایت غزنی زندگی می کند. وقتی که به چشمانش نگاه کردم جز ناامیدی و نگرانی چیزی دیگر دیده نمی شد. عکس های فراغت هم صنفانش را نشان می داد بچه های که توانسته بود بعد از هشت سمستر از دانشگاه فارغ شود. دانه دانه عکس ها را به من نشان می داد و از اینکه او نتوانسته بود مانند هم صنفان اش فارغ شود گلون اش بغض گرفته بود. با چشمان پر از اشک گفت ما سه هم میخواستیم در روز جشن فراغت همچون لباس بپوشیم و باهم در بهارترین پارک کابل تجلیل کنیم. اما این رویا برای هر سه ماه یک خاطره ماند. منیژه بعد از یک سکوت طولانی گفت هنوز نمی توانم باور کنم که خانه نشین شده ام او از دوستانش می گوید«( کریمه و مهتاب) مستعار، دوستان من است ما هشت سال شد که مثل سه خواهر زندگی می کردیم. همه باهم قول داده بودیم که تا وقتی به اهداف خود نرسیم ازدواج نکنیم و تا اخرین مرحله ی موفقیت باهم متحد باشیم» به گفته ی منیژه کریمه دوست داشت در آینده یک بنیاد خیریه برای نیازمندان بسازد زیرا او در کودکی پدرش را از دست داده بود و تجربه کرده بود که فقرا چگونه زندگی می کند او می خواست با تمام توان به نیازمندان کمک کند تا هیچ پسر یا دختر یتیم احساس کمبودی والدین را نداشته باشد. مهتاب دوست داشت یتیم خانه بسازد پدر مهتاب نیز در اثر مریضی سرطان سال ها قبل فوت کرده بود او هم چنان می خواست یک پناه گاه پر از امن و سهولت برای یتیمان بسازد. منیژه می گوید من دوست داشتم پیلوط باشم به امید این روز زندگی می کردم اما حالا حتی اجازه ی تنها رفتن به بازار را ندارم. او هم چنان افزود: «پس از بازداشت دختران توسط طالبان، خانواده ام حتی اجازه نمی دهد خانه ی دوستانم بروم، بعضی شب ها تا دیر وقت گریه می کنم دوستانم نامزد شده اند دیگر هیچ خبری از ساخت یتیم خانه و نهاد خیریه ی نیست». او هم چنان گفت تا وقتی دانشگاه باز بود ما خیلی امیدوار بودیم. بعد از آن روزی که طالبان کابل را تصرف کرد و دروازه های مکاتب را به روی دختران بالاتر از صنف ششم بست ما توانستیم دو سمستر در دانشگاه بخوانیم یک روز پسرا دانشگاه می رفتند یک روز دخترها، در روز های رخصتی من و دوستانم با چند تن از مکاتب خصوصی قرار گذاشته بودیم هفته ی یک روز سیمنار انگیزیشی برای شاگردان دایر می کردیم چون آن زمان خیلی ها انگیزه ی ادامه دادن و یا درس خواندن را نداشتند. احساس می کنم آن روز ها قشنگ ترین روزهای بود که گذشت. داستان منیژه و دوستانش داستان هر دختر افغان است دخترانی که با بلند پروازی و هزاران امید می خواست به اهداف و آرزوی های بلندی برسد اما امروز یا ازدواج کرده اند یا خودکشی و یا هم خانه نشین شده است. این طالبان بود که با آمدن اش رویایی دختران افغانستان را به خاک یکسان کرد این گروه نه تنها آنان را از تحصیل منع بلکه به طور سیستماتیک از اجتماع نیز حذف کرده اند.
ممنوعیت کار و تحصیل زنان، افزایش انگیزه خودکشی در افغانستان
فرخنده: اشک ناامیدی را درچشمان دانشجویان دیدم با چشمان حیران و پر اشک به طرفم نگاه کردند و گفتند استاد ما باید چی کار کنیم؟ طالبان کابل را تصرف کرده بودند و خبر منع تحصیل دختران همه جاها پخش شده بود، در انستیتیوت که بیشترین دانشجوی دختر را در خود جا داده بود سر وصداهای بلند شده و همه باید جوابی برای این خبر پیدا می کردند. دختران هراسان و مثل اینکه چیزی را گم کرده باشند همه در دهلیز های دانشگاه راه میفرفتند و در پی جوابی برای سوال های شان بودند، همه استادان در اداره جمع شدند و جلسه گرفتند، متاسفانه واقعیتی که باید پذیرفته میشد و چاره دیگر جز این نداشتیم. برایم سخت بود و کوشش میکردم به خود تلقین کنم که این وضعیت دوام دار نیست و به زودی دختران به صنف هایشان برمیگردند. روزها سپری شد و خبر منع کار زنان در رسانه ها دست به دست رسید گویا استادان زن هم از درس دادن منع شدند، از طرف اداره برای ما هدایت داده شد که دیگر سر وظیفه حاضر نشویم فقط ماه یکبار بخاطر امضا حاضری همه یکجا بیایم و حاضری را امضا کنیم روز های اول برایم سخت بود و همیشه با همکاران در تماس بودیم و برای حل این وضعیت حرف میزدیم اما گویا فقط خود مان را تسلا میدادیم روزها می گذشت و من افسرده شده بودم مثل کسی که راه اش را گم کرده باشد. طالبان در کنار منع دختران از تعلیم و تحصیل زنان شاغل را نیز رسما از کار بیکار کرده و خانه نشین کردند. منیژه استاد در یکی از انستیتیوت های اقتصاد و تجارت در شهر کابل، که پس از سالها تلاش، تحصیل و مبارزه با محدودیتهای جامعه سنتی افغانستان از جایگاهی اجتماعی برخوردار شده بود؛ اما با منع شدن از کار اکنون در چهار دیواری خانه با مشکلات زیادی از جمله فقر و مشکلات روانی دستوپنجه نرم میکند. او می گوید:« طالبان امیدم را کشتند و مرا به یک جسد بی روح تبدیل کردند،” میل به زندگی کردن ندارم و فعلا هم که نفس میکشم بخاطر فامیلم است، نمیخواهم بیشتر از این درد بکشد اگرنی به این زندگی نکبت بار خاتمه میدادم و یک بار برای همیشه از این درد که پایان ندارد خلاص میشدم.» منیژه که ۲۸ سال سن دارد تحصیلات اش را در رشته اقتصاد دانشگاه کابل به اتمام رسانیده و بعد از فراغت با تلاش و پشت کار زیاد توانست در یکی از انستیوت ها در شهر کابل مشغول به کار شود، او هر روز خود را با خوشحالی و ساختن یک دنیا درخشان آغاز میکرد، زمانی که شور و شوق شاگردان اش را در زمان تدریس میدید، امید در دلش جوانه میزد زندگی و زندگی کردن برایش معنا پیدا میکرد و این شاگردانش بود که دنیا اش را رنگی کرده بود، اما دیری نگذاشت که این دنیا رنگی به تاریکی گراییده و نور امید در آن خاموش گردید. او که در شرایط دشواری به سر میبرد میگوید خانهنشین شدن برای زنی که ۱۶ سال تعلیم، تحصیل، کار و تلاش کرده است بسیار دشوار است. «نمیتوانم وضعیتم را توصیف کنم. فقط میتوانم بگویم که خودم را تحمل میکنم. چهاردیواری خانه است و منی که هیچ امید برای ادامه زندگی ندارم.» او در ادامه گفت: «وقتی به ما اجازه کار را ندادند برای شان گفتیم ما ضرورت بهکار داریم، در خانه نفقه فامیل به عهده ما است. ما تجربه داریم و سالها کار کردیم؛” به ما گفته شده همین قدر بس است، زن را چه نیاز است که به بیرون از خانه کار کند جای زن در خانه است باید به تربیه فرزند و امور خانه داری برسد.” منیژه که علاقمند زیادی به تدریس دارد، می گوید: «فکر میکنم خواب میبینم و هنوز که هنوز است باورم نمیشود که طالبان آمده باشد، فقط در کتاب ها و از پدر کلان های ما شنیده بودیم که طالبان بار اول که آمده بود برای زنان اجازه بیرون رفتن را نمیداد، اما هیچ وقت فکر نمیکردم که این روز را با چشمان خود ببینم، همیشه با خود میگویم ای کاش خواب میبود که بابیدار شدن تمام کابوس ها پایان می یافت.» او که اکنون از حالت روانی و افسردگی شدید رنج میبرد گفت: «این که در روزها و حتی ماها در خانه باشم و همیشه چهار دیواری خانه را تماشا کنم، چیزی نبود که من میخواستم، این مجبوریت است که طالبان به زور بالای ما تحمیل کرده است و هیچ راه گریز هم نیست، کجا شویم و به کجا پناه ببریم.» خانواده او که تمام سرمایه خود را برای تحصیلات منیژه مصرف نموده به این باور بودند که او یک روز به این زحمات فامیل اش ارج نهاده و جبران میکند اما طالبان نه تنها رویا منیژه را بلکه رویا یک فامیل هشت نفری را نابود و افراد این خانواده را در حالت بهران قرار داده است که عواقب جبران ناپزیر برای آنان دارند. به گفتۀ منیژه از این که نتوانسته زحمات پدرش را جبران نماید احساس «بیهودیگی و پوج بودن» میکند. او با ناراحتی از وضعیت که در کشور جریان دارد میگوید، در این سه سال یک روز خوشی را ندیده و همواره در ترس و ناامیدی زندگی اش را سپری کرده است. منیژه وضع کنونی خود را چنین بیان نمود: «از وقتی بیکار شده ام فکر و ذکرم این است که چطور مخارج خانواده را تأمین کنم. این برای من خیلی آزار دهنده است، چون به هر کار میخواهم دست بزنم محدود استم و نمیتوانم انجام بدهم بخاطر که مه یک زن استم.» او که از یک طرف با مشکلات اقتصادی و از ظرف دیگر با مشکلات روانی دسته و پنجه نرم می کند، گفت: « من دیگر آن دختر شاد سر شار و شوخ نیستم، میل زندگی را از من گرفتند، دل خوشی ام را گرفتند و بدترین لحظات زندگی خود را سپری میکنم و نمیدانم چه سرنوشت و چه آیندهای در انتظارم است.» اگرچه در دوران جمهوریت حضور زنان در عرصههای مختلف جامعه بهطورچشمگیری افزایش یافته بود اما ورود به جامعه مردسالار و سنتی افغانستان کار آسانی نبود و همواره به مبارزه و ایستادگی نیاز داشت، اما با آمدن طالبان این محدودیت
محروم شدن از مکاتب، به دام افتادن ازدواج اجباری، قصه ناتمام دختران افغانستان
فرخنده: زهرا دختری که رویاها، آرزوها و نو جوانیاش بخاطرشرایط حاکم در افغانستان (شرایط طالبانی) قربانی ازدواج اجباری شد. زهرای 18 ساله دختری از محروم ترین ولایت افغانستان (غور)، که هنوز صنف دهم مکتب را به اتمام نرسانیده بود از رفتن به مکتب منع شد. به گفتۀ زهرا «اگر اژدهای سیاه» در افغانستان نازل نمیشد و او را از رفتن به مکتب محروم نمیکرد؛ بجای اسارت در دام ازدواج اجباری میتوانست برای رویاهای که سال¬ ها با خانواده سنتی، مردم و اطرافیان خود مبارزه کرده بود، میرسید. اما شرایط پیش آمده زندگی را خلاف میل و خواسته های این دختر نو جوان رقم زد. همانا آینده که برای خود ترسیم کرده بود به باد فنا رفت و زهرا با کوله¬باری از غم و آرزوهای که در افکار و ذهنش تصور کرده بود ولی هیچ جامه عمل نپوشید. برای زهرا روزهای فراغت از مکتب، گشت و گذار و خندیدن با همکلاسی هایش، راه یابی دریکی از دانشگاهای افغانستان، رسیدن به وظیفه مورد علاقه، خدمت به مردم و صدها آرزوهای دیگر مثل غده سرطانی باقی ماند و بس. بعد از سال 2019 ما نتوانستیم به درستی درس بخوانیم. نخست به خاطر شیوع ویروس کرونا مکاتب و دانشگاه ها تعطیل شد، بعد از تعطیلی مدت زمان بسیار کوتا به مکتب رفتیم، اما دیری نگذشت که جنگ داخلی و سقوط ولایت¬ها شروع شد تا این که طالبان تمام ولایت¬های افغانستان را گرفته و صاحب قدرت شد. و این روزها، روزهای شروع بدبختی و تیره روزی زنان و دختران افغانستان بودند. غور یکی از محرومترین ولایت افغانستان با کمترین امکانات تدریسی بدور از توجه مسئولین وزارت معارف بود. علی رغم همه مشکلات تدریسی (کتاب، کتابچه، میزِ، چوکی، تعمیر) و استاد در زیر افتاب سوزان و ده سال برای رسیدن به آینده درخشان که برای خود ترسیم کرده بودیم درس خواندیم. تمام بدبختی و تیره روزی¬ها و مشکلات خانودگی را بدوش کشیدم تا روزی باشد برای این خطه¬ی غم زده کاری کنم. بی خبر از اینکه اژدهای هفت سر در کمین نشسته است. با وجود مشکلات سخت اقتصادی که بدلیل کمبود مواد درسی در مکاتب مجبور بخشی از مواد درسی را خریداری میکردیم. با آن که بخشی از مواد درسی را خود خریداری میکردیم، یک پلان تدرسی درست در مکاتب وجود نداشت. کیفیت تدریسی در مکاتب در آخرین حد خود قرار داشت. استادان مسلکی و ورزیده وجود نداشت. بدلیل کیفیت بدی تدرسی در مکاتب خیلی از شاگردانیکه وضعیت اقتصادی خوبی داشتند خلای تدرسی شان را با رفتن در مراکز آموزشی خصوصی پر میکردند. ولی افراد چون من که هیچ پشتوانه¬ی اقتصادی نداشتم مجبور به آنچه در مکتب فرا میگرفتم اکتفا میکردم. من با تمام مشکلات سخت اقتصادی دست از تلاش بر نداشتم. پدرم دهقان بود و هزینه رفتن به مراکز آموزشی خصوصی را نداشت. من مجبوربووم حتا خیلی از روزها با پدرم کمک میکردم و در پهلوی آن در فرصت¬های پیش آمده در جریان کار در کوه و صحرا دروس خود را تکرار میکردم. اما بدتر اینکه من پدری داشتم که خودش از نعمت سواد محروم بود. او هیج بهای برای با سواد شدن من نمیداد. او علاقه چندانی به سواد آنهم برای یک دختر را در سر نداشت. من تا این حد با اسرار و حمایت بی شایبه مادرم به مکتب رفتم. به علت مشکلات اقتصادی و تیره روزی زندگی ما، پدر و مادرم همیشه در جنگ و دعوا بودند. در حدیکه دعوای آنها اغلبا به برخورد فزیکی منتهی میشد. این برخوردهای فزیکی مادرم را ازناحیه کمر دچار مشکل کرد. مادرم بعد از آن از درد کمر رنج میبرد. او که تیره روزی-های روزگار را دیده بود و خوب لمس کرده بود بارها برایم میگفت درس بخوان و در آینده یک داکتر شوی. بدترین صحنه¬های زندگی برای من به عنوان یک دختر این بود که پدرم میگفت دختر که قدش کمی بلند شد (بیی¬شی از خاک بل شد) باید خانه شوهر برود و ماندن او در خانه پدر گناه دارد. بارها اتفاق اتفاده که پدرم تصمیم گرفته بود که مرا به شوهر بدهد ولی تنها کسی که مانع این کار میشد مادرم بود. ولی این ممانعت به کجا میرسید؟ ممناعت مادرم، بجای میرسید که من بارها آرزو کردم بجای دیدن این صحنه بمیرم بهتر است. پدرم مادرم را تا سرحد مرگ لت و کوب میکرد. لحظه¬های درد آوری زندگی من که هیچ وقت از ذهنم پاک نخواهد شد. علی رغم همه این مشکلات اما من برای آینده خود همچنان تلاش میکردم. ولی با وجود تحمل این همه مشکلات آخر به چه شد به کجا رسییدم؟ این همه سختی¬ها را بدوش کشیدم ولی آخر با نازل شدن این اژدهای هفت سر طالب همه آرزوهای ما گم و گور شد. بالاخره روزگار به گونه¬ی چرخید که اصلا تصورش در فکرم نمیگنجید. روزگار از زمین و آسمان سرم ابر سیاهی ازجنس غم پاشید. از یک طرف درب مکاتب و دانشکاه¬ها بروی ما بسته شد و از یک طرف پدرم هر روز اسرارداشت که مرا به شوهر بدهد. از طرفی وقت به آینده تاریک خود فکر میکنم مغزم یخ میزند و حالم خراب میشود. روزگار به این هم بسنده نکرد؛ مادر که یگانه تکیه گاه و سرسخت ترین حامی من بود را از من گرفت. دیگر کسی نبود که برای حمایت از من صدا بلند کند. صدای او برای همیشه خاموش شد و من با کوله باری از اندوه تنهای تنها خودم در گردابی از نابسامانی که روزگارسرم آورده بود، یافتم. زهرا در حال که از گریه زیاد چشمانش کبود گشته بود ادامه داد: «هنوز چهل روز از مرگ مادرم نگذشته بود، که پدرم دنبال زن برامد، چون وضعیت اقتصادی ما خوب نبود، کسی برایش دختر نمیداد، به این خاطر تصمیم گرفت که مرا به شوهر بدهد و به فکر این نبود که چیسقم مردم و انسان باشد، مقصد میخواست یک پول خوب گیرش بیاید.» بخاطر اتفاقات بد که پشت سرهم برایم افتاده بود تصمیم گرفتم به خانه دوستم ریحانه بروم تا غم های را که بر من رفته از شانه هایم سبک تر کنم. با یاد آوری خاطرات گذشته گاهی گریه و گاهی خنده کردیم، این کار باعث شد کمی احساس سبکی و شادی کنم. گویا من به این دنیا آمدم تا غم را بر سر شانه¬هایم