از دایکندی تا پاریس؛ دختری که در برابر حجاب اجباری و خاموشی ایستاد
فرخنده: در کشوری که درس خواندن برای دختران جرم پنداشته میشود و حجاب اجباری به ابزاری برای سرکوب بدل شده، دختری از کوهستانهای مرکزی افغانستان تصمیم گرفت سکوت نکند. او نه تسلیم تهدید شد، نه اسیر ترس؛ صدایش را بلند کرد، علیه ممنوعیتها ایستاد و برای حق آموزش جنگید. اکنون، پس از سالها مبارزه خاموش و فرار از سرکوب، در قلب اروپا ایستاده تا از رؤیایی بگوید که طالبان نتوانستند آن را از او بگیرند: آزادی زن، آموزش و حق زیستن بیقید و ترس. گلثوم کامیار، دختر جوانی از ولایت دایکندی افغانستان، پس از سالها ایستادگی در برابر محدودیتهای طالبان، اکنون در فرانسه به دنبال تحقق رویای آموزش است. او در مصاحبهای با فرخنده نیوز میگوید: «برایم غیرقابل قبول بود که در زندانی بهنام قانون نفس بکشم و بپذیرم که زنان حق آموزش ندارند.» کامیار یکی از صدها دختر افغان است که پس از بازگشت طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱، با محرومیت شدید از حق تحصیل و مشارکت اجتماعی مواجه شد. او میافزاید: «با پوشیدن چادری، وارد دانشگاه میشدم؛ اما خیلی زود درها را بستند، بدون آنکه صدای ما را بشنوند.» گلثوم با پشت سر گذاشتن شرایط دشوار و تهدیدهای امنیتی، تحصیلات خود را از قریههای محروم دایکندی آغاز کرد و در کابل با تلاش و حمایت خانواده، به کورسهای آمادگی کانکور راه یافت. انفجار خونین در مرکز آموزشی «کوثر دانش» که جان همصنفیهایش را گرفت، نقطهی عطفی در مسیر زندگی او بود. «در پیش چشمانم، دوستانم را از دست دادم. آنها فقط میخواستند درس بخوانند.» با وجود این رویدادها، او تسلیم نشد و به تحصیل در رشته فزیک در دانشگاه ادامه داد؛ اما پس از بستهشدن دروازههای دانشگاهها به روی دختران، به اعتراضات مدنی پیوست و صدای زنان افغان شد. فعالیتهای اعتراضی گلثوم، او و خانوادهاش را در معرض تهدید طالبان قرار داد. در نهایت، برای نجات جانشان، مجبور به ترک افغانستان شدند و به پاکستان پناه بردند. پس از دو سال زندگی در وضعیت نامشخص، گلثوم و خانوادهاش توانستند به فرانسه پناهنده شوند. امروز، گلثوم در فرانسه میخواهد تحصیلاتش را ادامه دهد و به عنوان فعال حقوق زنان، مبارزهاش را ادامه دهد. او میگوید: «تحصیل برای زنان افغان تنها یک مسیر آموزشی نیست، بلکه راهی برای مقاومت، بیداری و رهایی از اسارت است.» وی در پیامی گفت« این وظیفه ما است که نگذاریم دختران و زنان در افغانستان در اسارت باقی بمانند»، گلثوم تأکید میکند. او امیدوار است روزی تمام دختران افغان بدون ترس از قضاوت، خشونت یا تهدید، آزادانه در جادههای کشورشان گام بردارند، درس بخوانند و رویاهای خود را دنبال کنند. گزارش: ص س
نازنین محسنی؛ فرار از سایهها، جنگ برای نور
رسانه فرخنده: نازنین محسنی، دختر جوانی از افغانستان، در برابر همه محدودیتها و سختیها ایستاد تا رؤیای تحصیل را زنده نگه دارد. پس از بسته شدن درهای مکتبها به روی دختران، او مخفیانه به آموزش ادامه داد، از راههای پرخطر گذشت و بدون داشتن مدارک قانونی وارد پاکستان شد. با وجود همه مشکلات، او موفق شد بورسیه دانشگاه لینچبورگ آمریکا را به دست آورد. نازنین، نمادی از مقاومت و امید، اکنون در آستانه آغاز فصل جدیدی از زندگیاش قرار دارد—فصلی که از درد مهاجرت آغاز شد اما با تحقق رؤیاهایش در سرزمین جدید ادامه خواهد یافت. نازنین محسنی در شهر لشکرگاه، مرکز ولایت هلمند، به دنیا آمد. خانواده او که زندگیشان وابسته به زمینهای کشاورزی پدری بود، بعدها به ولسوالی جاغوری در ولایت غزنی نقل مکان کردند. در آنجا، نازنین از همان کودکی علاقه شدیدی به یادگیری نشان داد. نازنین در گفتگو با رسانه فرخنده گفت:”صنف شش مکتب بودم که بعد از اسرار زیاد، فامیل رضایت داد که در کورس زبان انگلیسی شرکت کنم.” او که با انگیزهای قوی یادگیری زبان را آغاز کرده بود، تلاشهای بیوقفهای کرد و در نهایت توانست در کابل امتحان تافل را با نمره ۹۶ سپری کند. نازنین در مسیر آموزشی خود، بارها با موانع اقتصادی روبهرو شد. اما ضیا صمیم، استاد زبان انگلیسی او، نقشی کلیدی در موفقیتش داشت. به دلیل مشکلات مالی، نازنین توانایی پرداخت هزینههای کلاسهای زبان را نداشت، اما استادش اجازه داد که بدون پرداخت هزینه در صنفها اشتراک کند. این حمایت، نقطه عطفی در زندگی او بود. با سقوط کابل و به قدرت رسیدن طالبان در سال ۲۰۲۱، زندگی نازنین، مانند هزاران دختر افغان دیگر، دستخوش تغییر شد. مدارس دخترانه بسته شدند، زنان از بسیاری از حقوق اساسیشان محروم گشتند، و امیدها به آیندهای روشن کمرنگ شد. اما نازنین تسلیم نشد. او تصمیم گرفت مکتب را بهطور مخفی ادامه دهد. نزدیک به یک و نیم سال، همراه با دیگر دختران افغان، بهصورت پنهانی آموزش دید تا بتواند از صنف دوازدهم فارغ شود. با وجود ممنوعیت تحصیل برای دختران، نازنین موفق شد در یک مکتب امریکایی بهصورت آنلاین درس بخواند. در نهایت، او و جمعی از همکلاسیهایش توانستند سند فراغت از صنف دوازدهم را دریافت کنند—گامی بزرگ در مسیری پر از چالش. با گذشت زمان، قوانین طالبان علیه زنان سختتر شد. فضای آموزشی برای دختران به شدت محدود شد و دیگر هیچ چشماندازی برای ادامه تحصیل وجود نداشت. نازنین مجبور شد تصمیمی دشوار بگیرد: ترک افغانستان برای ادامه تحصیل. “نهتنها من، بلکه بسیاری از دختران دیگر نیز مجبور شدند برای نجات آینده خود از کشور خارج شوند.” برخی از آنها با خانواده رفتند، اما بسیاری، مانند نازنین، مجبور شدند بهتنهایی مهاجرت کنند. نازنین با چالش دیگری مواجه شد: او پاسپورت نداشت. برای خروج از افغانستان، او مجبور شد بهصورت غیرقانونی وارد پاکستان شود—سفری پرخطر، اما تنها گزینه ممکن برای زنده نگهداشتن رؤیاهایش. پس از رسیدن به پاکستان، نازنین همچنان دست از تلاش برنداشت. او نهتنها به تحصیل ادامه داد، بلکه در یک آموزشگاه زبان انگلیسی به تدریس پرداخت تا هم تجربهای جدید کسب کند و هم راهی برای تأمین نیازهای خود پیدا کند. تلاشهای نازنین سرانجام به ثمر نشست. او توانست بورسیه دانشگاه لینچبورگ را در رشته کامپیوتر ساینس به دست آورد. این موفقیت، حاصل سالها تلاش، پشتکار و مقاومت در برابر محدودیتها بود. قرار است نازنین در سمستر خزانی سال ۲۰۲۵ تحصیلات خود را در این دانشگاه آغاز کند. او همچنان به رؤیاهایش وفادار است: “میخواهم تحصیل کنم، به زنان و دختران افغانستان کمک کنم، و روزی به کشورم بازگردم تا در ساختن آیندهای بهتر سهیم باشم.” نازنین محسنی، نمونهای از مقاومت، تلاش و امید در برابر تاریکی است. داستان او، نمایانگر سرنوشت هزاران دختر افغان است که در برابر فشارها ایستادگی کردهاند تا آیندهای بهتر برای خود و نسلهای بعدی بسازند. او یک دختر است، اما صدای هزاران زن افغان را در دل خود دارد—زنانی که میخواهند درس بخوانند، زندگی کنند و آیندهای روشن برای خود رقم بزنند. گزارش: ش ن
سلما، زن بیادعا: در دل مهاجرت و رنجها، برای دخترانش راه تحصیل و آگاهی را باز کرد!
فرخنده: در دل مهاجرت، در سایه رنجها و بیخانمانی، سلما با دستان خالی و قلبی پر از امید ایستاد. او نانوایی زنانهای را در پاکستان راهاندازی کرد تا نه تنها زندگی خود را بازسازی کند، بلکه درهای آگاهی و تحصیل را به روی دخترانش بگشاید. داستان او تنها یک داستان مادری نیست، بلکه روایتِ قلبی است که با تمام سختیها، به دنبال روشنی برای آیندهای بهتر میگردد. زنان و دختران افغانستان، در طول تاریخ خود، داستانهایی دارند که فراتر از تصور بسیاری از مردم است. داستانهایی که در هرکدام از آنها سختیها، غمها و فداکاریهایی نهفته است که بسیاری از افراد توان مقابله با آنها را ندارند. این زنان، با وجود تمامی مشکلات، همچنان ایستادهاند و زندگی میکنند. یکی از این زنان، سلما است؛ مادری که برای آینده و خوشبختی فرزندانش از هیچ تلاشی دریغ نکرده است. داستان زندگی سلما به سالهای ۱۳۷۲ هجری شمسی باز میگردد، زمانی که او در یکی از ولسوالیهای ولایت غزنی و در یک روستا با خانوادهاش زندگی میکرد. سلما در آن زمان دختر بزرگ خانواده بود و تنها یار و یاور مادرش، دو برادر و یک خواهرش شد. در آن روزگار، زندگی برای خانوادههای افغانستانستانهمیشه با چالشهای بسیاری روبرو بوده و برای سلما هم از این قاعده مستثنی نبود. پدر سلما در سال ۱۳۷۲ درگذشت و پس از فوت او، زندگی خانواده به شدت تغییر کرد. سلما به همراه مادرش و سایر اعضای خانواده مجبور به زندگی در شرایط سختتری شدند. از آن زمان به بعد، سلما بیشتر از هر زمانی به کمک مادرش پرداخته و تلاش کرد تا شرایط را برای خانوادهاش بهتر کند. یکی از دشواریهای بزرگ زندگی سلما در این دوران، تحقیرهایی بود که از طرف خانواده کاکایش میدیدند. کاکایشان همیشه آنها را یتیم و نانخور اضافی میدانست و آنها را مجبور میکرد که برای ادامه زندگی سختتر از همیشه کار کنند. این شرایط برای سلما و مادرش قابل تحمل نبود، به همین دلیل آنها تصمیم میگیرند که از خانواده کاکایش جدا شوند و زندگی جدیدی را آغاز کنند. سلما که به شدت متعهد به بهبود وضعیت خانواده بود، با مادرش نزد بزرگ قریه رفتند و درخواست کردند که حق و حقوقشان را بگیرند و زندگی جداگانهای شروع کنند. پس از مدتها تلاش و پیگیری، سرانجام تصمیم گرفته شد که آنها زندگی مستقلی آغاز کنند. پس از این تصمیم، سلما با تمام توان خود در کار و زندگی سختیهای بسیاری را پشت سر گذاشت. او از سنین کودکی در کنار مادرش در خانه مشغول به کار بود و در این مسیر مهارتهایی مانند پخت نان را آموخت. نانی که سلما میپخت به قدری خوشمزه و پرطرفدار بود که مردم از دور و نزدیک برای خرید آن به خانهاش میآمدند. این مهارت به او کمک کرد تا بتواند در تأمین هزینههای زندگی خانوادهاش سهم بزرگی ایفا کند. سلما به زودی ازدواج کرد و زندگی جدیدی را با همسرش شروع کرد. شوهرش از همان روستا بود و آنها قبلاً همدیگر را میشناختند. سلما بعد از ازدواج نیز هیچگاه از کمک به مادرش دست برنداشت و به طور مداوم با او در تماس بود تا احوال مادر و خواهر و برادرش را جویا شود. در این دوران، سلما با چشمان پر از اشک از رنجهای مادرش میگفت. یکی از بزرگترین مصیبتهایی که سلما با آن روبرو شد، فوت برادرش به دلیل بیماری سرطان بود. این حادثه دردناک برای مادرش ضربهای دیگر به زندگی سختشان بود. سلما و مادرش همچنان با این فقدان کنار آمدند و به زندگی ادامه دادند. سلما صاحب شش فرزند بود و در کنار مسئولیتهای مادرانه خود، توانست خانوادهاش را اداره کند. زندگی به تدریج به وضعیت بهتری رسید و آنها تصمیم گرفتند به شهر غزنی مهاجرت کنند تا فرزندانشان بتوانند در محیطی بهتر تحصیل کنند. سلما به همراه همسرش تمام سختیها و مشکلات مهاجرت به شهر را پذیرفت تا فرزندانش به آیندهای روشنتر دست یابند. سلما به ویژه برای دخترانش به شدت اهمیت قائل بود و به آنها همیشه توصیه میکرد که باید تحصیل کنند و از آینده خود غافل نشوند. او تجربه سختیهای خودش را از عدم تحصیل میدانست و نمیخواست که دخترانش به همان وضعیت دچار شوند. سلما میخواست که دخترانش به دور از محدودیتها و نگرشهای سنتی، بتوانند به تحصیلات عالی دست یابند. بعد از مدتی، با روی کار آمدن طالبان، زندگی برای خانواده سلما به شدت تغییر کرد. طالبان ورود کردند و شرایط برای زنان به طور قابل توجهی سختتر شد. دختران سلما نمیتوانستند به راحتی تحصیل کنند و این مسئله برای مادرش به شدت دردناک بود. در این شرایط، سلما تصمیم گرفت که باید راهی برای فراهم کردن آیندهای بهتر برای دخترانش پیدا کند. این تصمیم به مهاجرت به پاکستان انجامید. سلما به همراه خانوادهاش به اسلامآباد رفتند تا در این کشور شرایط بهتری برای تحصیل دخترانش فراهم کنند. در پاکستان، سلما نانوایی زنانهای راهاندازی کرد و از این طریق به تأمین مخارج زندگی پرداخت. دخترانش توانستند به تحصیل ادامه دهند و سلما همچنان برای آموزش و آگاهی فرزندانش تلاش میکند. سلما در حال حاضر با نانواییاش در اسلامآباد زندگی خود را اداره میکند و به عنوان یک الگوی قوی برای دیگر زنان افغانستانستانشناخته میشود. او همچنان به تلاشهای خود ادامه میدهد تا زندگی بهتری برای خانوادهاش بسازد و برای آیندهای روشنتر برای دخترانش مبارزه کند. گزارش: سهلا گلستانی
فریاد مادری که فقر، یک دخترش را گرفت و دیگری را در آغوش گرسنگی رها کرد
فرخنده: در کوچههای خاکی و نمور کابل، زنی ۳۶ ساله به نام حمیده (نام مستعار) با طفلی شیرخوار در آغوش، کنار دیوار نشسته و با دستانی لرزان طلب کمک میکند. نگاهش به عبور و مرور مردم است، اما ذهنش پر از غصههایی است که سالها او را خسته و پژمرده کردهاند. حمیده، مادر چهار فرزند، داستانی از رنج و فقر دارد که هر گوشهاش بازتابی از بحرانهای اجتماعی و اقتصادی افغانستان است. او با حسرت از گذشتهاش میگوید: «۱۸ ساله بودم که با پسر کاکایم ازدواج کردم، ازدواجی اجباری چون در قوم ما دختر را به بیگانه نمیدهند.» همسرش، که او را خدای نور (نام مستعار) مینامد، هفتماهه به دنیا آمده و با مشکلات ذهنی و اعصابی دستوپنجه نرم میکند. او در زمستان مایع ظرفشویی میفروشد و در تابستان جواری جوشانده. درآمدش اما حتی کفاف خرید نان خشک برای خانواده را نمیدهد. حمیده با صدایی بغضآلود از روزی میگوید که دختر بزرگ سهسالهاش به دلیل سوءتغذیه و تب شدید از دنیا رفت: «دخترم سه ماه در شفاخانه صحت طفل بستری بود. یک روز چهار بار حمله به سرش آمد. از صبح تا ساعت ۹ شب در کنار بسترش بودم، اما همان شب آخرین حمله، دخترم را از من گرفت.» چشمهای حمیده پر از اشک میشود و ادامه میدهد: «وقتی دخترم فوت کرد، ماه هشتم بارداری بودم. دختر دومم وقتی به دنیا آمد، بسیار ضعیف بود. خودم هم هیچ خوراکی نداشتم. از غم و اندوه دختر بزرگم دیگر توان رسیدگی به دختر کوچکترم را نداشتم. حتی شیر هم نداشتم که به او بدهم.» حمیده روزهایی را به یاد میآورد که پیش از به قدرت رسیدن طالبان، یک نهاد خیریه به آنها کمک میکرد. «پیش از آمدن طالبان، ادر، روغن، ماش، نمک، دال، و پول نقد به ما میدادند. بعد از آمدن طالبان، این کمکها هم قطع شد. حالا حتی از کمکهای بشردوستانه هم محروم هستیم.» او میگوید حسرت روزهایی را میخورد که کودکانش سلامت بودند. با آهی از عمق وجود ادامه میدهد: «کاش روزی بیاید که طفلهایم خوب شوند و روزگار ما بهتر شود.» داستان حمیده تنها یک روایت از هزاران زنی است که در افغانستان زیر فشار فقر، جنگ، و محدودیتهای اجتماعی، بار سنگین خانواده را به دوش میکشند. محدودیتهای طالبان بر زنان، از ممنوعیت کار در نهادهای غیردولتی گرفته تا قطع کمکهای بشردوستانه، شرایط زندگی زنان و کودکان را دشوارتر کرده است. در افغانستانِ امروز، فقر و سوءتغذیه از یک آمار سرد فراتر رفته و به واقعیتی تلخ برای میلیونها نفر تبدیل شده است. حمیده نمونهای از مادری است که برای زنده نگه داشتن فرزندانش، در میانه اندوه و ناامیدی، همچنان مبارزه میکند. سهیلا گلستانی
زمستان کابل؛ قصه فاطمه و مبارزه برای گرمای زندگی
فرخنده: در خانههای گِلی غرب کابل، جایی که سرمای زمستان کم کم مانند سیخی به قلب انسان نفوذ میکند، و همه در تقلای فراهم نمودن مواد گرمایشی است، تا خانههای خود را گرم نگه دارد و از گزند سرما در امان باشد. در این میان زنانی هم است، که تنها نانآور و سرپرست فرزندانشان استند و برای زنده ماندن خود و فرزندانشان تلاش میکنند. در انتهایی این کوچه، فاطمه، زنی سی و هفت ساله، در خانهای که تهکویی است و نمناک هم به نظر میرسد، با پنج عضو خانوادهاش زندگی میکند. شوهرش را چند سال پیش در انفجاری از دست داده و از آن زمان تا امروز، بار زندگی و سرپرستی کودکانش به تنهایی بر دوش او افتاده است. با فرارسیدن زمستان، خانه سرد فاطمه که نمایانگر فقر شدید است، تبدیل به جایی شده که نفس کشیدن در آن دشوار است. امسال، برخلاف سالهای گذشته، هیچکس برایشان سوخت زمستانی تهیه نکرده است. او میگوید: «هر سال یکی از افراد خیِر به ما زغال یا چوب کمک میکرد، اما امسال هیچ خبری از کمک او شخص نیست. نمیدانم چطور زمستان را پشت سر بگذارم.» در این وضعیت، فاطمه که هیچ پولی برای خریدن سوخت زمستان ندارد، مجبور شده است که به شکستن پوست بادام پناه ببرد تا از آن به عنوان سوخت استفاده کند. او ساعتها وقت خود را صرف جمعآوری و شکستن پوستهای خشک بادام میکند و به سختی آنها را برای گرم کردن خانه جمعآوری میکند. اما این مقدار سوخت برای یک خانواده شش نفری کافی نیست. فاطمه میگوید:« مه منتظر کمک بودم ولی حالا کمکی وجود ندارد، و تصمیم بر این گرفتم که پوست بادام میده کنم اگرچی شکستاندن پوست بادام هم با چالش همراه است، ناخن برایم نمیماند، و وقتی بادام میشکنیم هم کمر درد و هم فشارم سقوط میکند، که حالا هیچ چارهی به جز شکستاندن پوست بادام ندارم.» فاطمه با حسرت به طرف کودکانش نگاه میکند. آنها لباسهای کهنه و نازکی بر تن دارند که از سرمای تازه وارد استخوانسوز کابل محافظت نمیکند. هر ساله او از لیلامیفروشیها لباسهای دست دوم و کهنه خریداری میکند تا فرزندانش دستکم چیزی برای پوشیدن داشته باشند. اما این لباسها کهنه و فرسودهاند و به سختی میتوانند در برابر سرما مقاومت کنند. زهرا، دختر دهساله فاطمه، در حال ناامیدی و تکیه به مادرش میگوید: «آرزوی من این است که مادرم دیگر اینقدر سختی نکشد و ما هم مثل بقیه کودکان لباسهای نو داشته باشیم. شبها از سرما نمیتوانم بخوابم. هر سال مادرم پول داشت و شار میرفت برای ما لباس زمستانی میآورد اما امسال پول نداریم و لباس زمستانی هم نداریم.» فاطمه که خود زنی مقاوم و تندرستی است، هنوز با غم و اندوه از دست دادن همسرش دست و پنجه نرم میکند. او میگوید: « شوهرم تنها نانآور خانه بود. وقتی در انفجار از بین رفت، زندگی ما از هم پاشید. اما من مجبور بودم به خاطر بچههایم قوی باشم. فرزندانم بعد از شوهرم تنها امیدی برای زندگیام شدند.» این زن که هیچگونه درآمد ثابتی ندارد، گاهی اوقات، از اقاریب نزدیک اش برایش کمک میکند، اما در این روزهای سخت اقتصادی، حتی آنها نیز توان کمک زیادی ندارند. او میگوید: « زندگی ما به خدا وابسته است. هر روز دعا میکنم کسی پیدا شود که به ما کمک کند، اما مثلکه امسال زمستان برای ما سختتر از همیشه است.» خانه فاطمه، با دیوارهای سمنتی که بوی نم هنوز به مشام میخورد، و پنجرههای کلان و بدون آفتاب، حتی با وجود تلاشهای او برای گرم کردن، همچنان سرد و یخ است. کودکاناش یکی پس از دیگری بیمار میشوند، که میتوان با دیدن سرفههای متدوام کودک اش مشاهدهگر این وضعیت بود، و او هیچ پولی برای دوا یا مراجعه به داکتر ندارد. اما با وجود تمام این مشکلات، فاطمه میخواهد برای فرزنداناش مادر خوبی باشد. او با صدایی لرزان اما پر از امید میگوید: « من در جریان زندگی خود با چالشهای فراوان روبرو شدم، اما از وقت که طالبان آمده، دو برابر افزایش یافته است هیچ کاری نیست که انجام بدهم و هرجای که بروم خیلی با مزد اندک باید کار کنم، با آن مزد نمیتوانم مصارف خود را برآورده کنیم. » فاطمه میگوید: « من از گروه طالبان میخواهم برای مردم زمینه کار را فراهم کند، و جلو قیمتی را بگیرند، نرخها را کاهش بدهد، تا مردم در زمستان سرد و تاریک بتواند مواد غذایی و گرمایشی خود را بخرند.» فاطمه و خانوادهاش، تنها یکی خانوادههای است که در دل آستانهی زمستان کابل جریان دارد. زمستانی که نه تنها هوا، بلکه امیدها را هم منجمد میکند. این زن با دستان خالی و قلبی پر از نگرانی، همچنان برای زنده ماندن تلاش میکند، به امید اینکه روزی سرما جایش را به گرما و رنج جایش را به آرامش بدهد.
زنان افغانستان: خانهنشینی، افسردگی و مبارزه با محدودیتها تحت حکومت طالبان
فرزانه کریمی، زن شجاعی که روزگاری در دنیای پرهیاهوی شغلی در افغانستان میدرخشید، اکنون در دنیای سرد و بیرحم خانهنشینی گرفتار شده است. او که روزگاری تأمینکننده اصلی خانوادهاش بود، حالا در سایه تسلط طالبان، نه تنها کار و درآمد خود را از دست داده، بلکه زندگیاش به یک کابوس بیپایان تبدیل شده است. فرزانه، که در روزهای پیش از سلطنت دوباره طالبان در افغانستان با امید و آرزو برای آیندهای بهتر میزیست، حالا با چشمانی پر از ناامیدی به روزهای بیرحم فعلی نگاه میکند و در دلش هیچ چیزی جز حس خستگی و یأس نمیبیند. فرخنده: پس از تسلط دوباره طالبان بر افغانستان، زندگی زنان افغان به طور چشمگیری تغییر کرد. بسیاری از زنان که پیش از این در نهادهای دولتی و خصوصی مشغول به کار بودند، حالا با محدودیتهای شدید شغلی و اجتماعی روبهرو هستند. این محدودیتها نه تنها استقلال اقتصادی زنان را از بین برده، بلکه آنها را در شرایطی قرار داده که تنها به بقا فکر میکنند. فرزانه کریمی یکی از این زنان است که به دلیل قوانین جدید طالبان شغل خود را از دست داده و اکنون در خانه نشسته است. او در گفتوگویی با فرخنده نیوز به سختیهای زندگی خود اشاره میکند: “قبل از تسلط طالبان، من شاغل بودم و از خانوادهام حمایت میکردم. اما حالا هیچ منبع درآمدی ندارم و شرایط اقتصادی ما روز به روز بدتر میشود.” فرزانه که اکنون مجبور به گلدوزی برای تأمین مخارج خانوادهاش است، معتقد است این شغل هم تنها بخشی از نیازهای اولیه خانوادهاش را برآورده میکند. او با حسرت از روزهایی صحبت میکند که قادر بود آیندهای روشن برای خود و خانوادهاش بسازد: “زندگیام زیر تسلط طالبان بسیار وحشتناک شده است. نان، آزادی و کار از من گرفته شده و حالا خود و خانوادهام در فشارهای اقتصادی و امنیتی شدید قرار داریم. گاهی احساس میکنم هیچ امیدی به آینده ندارم.” این وضعیت نه تنها برای فرزانه بلکه برای بسیاری دیگر از زنان افغان در شرایط مشابه، به یک معضل اجتماعی بزرگ تبدیل شده است. پس از صدور فرمانهای طالبان مبنی بر ممنوعیت کار زنان در نهادهای خصوصی و دولتی، تعداد زیادی از زنان افغان شغل خود را از دست دادند. برای بسیاری از این زنان که سرپرست خانوادههای خود بودند، این تغییر به معنای از دست دادن تنها منبع درآمد و مواجهه با مشکلات اقتصادی جدی بوده است. با وجود این، برخی از زنان افغان راههایی برای مقابله با این بحران پیدا کردهاند. بسیاری از آنان به گلدوزی و صنایع دستی روی آوردهاند و در برخی از ولایتها، زنان با امکانات مالی بهتر، دکانهای صنایع دستی راهاندازی کردهاند. این صنایع دستی بهطور موقت بهعنوان یک منبع درآمد برای بسیاری از زنان تبدیل شده است. اما در شرایط کنونی افغانستان، بازار فروش این محصولات ضعیف است و زنان برای عرضه کالاهای خود با مشکلات زیادی روبهرو هستند. برخی از آنان سعی میکنند محصولات خود را از طریق شبکههای اجتماعی تبلیغ کنند، اما هنوز هم با موانع زیادی مواجه هستند. تأثیرات روانی این محدودیتها بر زنان افغان نیز غیرقابل انکار است. فرزانه توضیح میدهد: “من دو سال است بیکار هستم و به شدت دچار افسردگی و اضطراب شدهام. گاهی احساس میکنم که دیگر نمیتوانم به آینده امیدوار باشم.” این وضعیت، که بسیاری از زنان افغان با آن مواجه هستند، به شکلی گستردهتر به افزایش مشکلات روانی و بهداشتی در میان آنان منجر شده است. خانوادهها به دلیل ترس از قضاوتهای اجتماعی، معمولاً مشکلات روانی اعضای خانواده خود را پنهان میکنند و این امر باعث میشود که بسیاری از زنان نتوانند به درمان و مشاوره دسترسی داشته باشند. در حالی که طالبان همچنان به سرکوب اعتراضات زنان ادامه میدهند، فرزانه به یاد میآورد که چگونه در اعتراضات خیابانی علیه محدودیتهای طالبان شرکت کرده بود. او میگوید: “ما در اعتراضات صدای خود را بلند میکردیم، اما طالبان ما را بازداشت کرده و تحت شکنجه قرار دادند. آنها تهدید کردند که اگر دوباره اعتراض کنیم، عواقب بدی در انتظارمان خواهد بود.” شکنجه، تهدید و بازداشت زنان معترض در افغانستان به یک پدیده رایج تبدیل شده است. بسیاری از زنان معترض پس از تهدید و شکنجه مجبور به ترک کشور شده و به کشورهای همسایه مانند پاکستان و ایران پناه بردهاند. این زنان، که اغلب در شرایط بسیار سخت و نامعلوم زندگی میکنند، از امکانات اولیه برای زندگی و درمان برخوردار نیستند و وضعیت آنها هر روز بدتر میشود. فرزانه همچنین به نبود خدمات رواندرمانی در منطقه خود اشاره میکند و میگوید که به دلیل وضعیت اقتصادی نمیتواند برای مشاوره مراجعه کند. او میافزاید: “من به دکتر روانشناس نیاز دارم، اما به هیچکدام از نهادهای کمککننده دسترسی ندارم. زنان زیادی را میشناسم که با مشکلات روانی دست و پنجه نرم میکنند و این مشکلات به خودکشی منتهی شده است، اما خانوادهها به خاطر ترس از قضاوت جامعه نمیگذارند این مسائل رسانهای شود.” در این شرایط دشوار، فرزانه و دیگر زنان افغان همچنان به دنبال راههایی برای مبارزه با محدودیتها و بهبود وضعیت خود هستند، اما مشکلات اقتصادی، اجتماعی و روانی که بر دوش آنان سنگینی میکند، امید به آینده را به تدریج کمرنگ کرده است. لیلا رضایی
زینب یوسفی: از بازگشت به خانه تا تبعید دوباره — روایت یک زن افغانستان در عصر تغییرات بزرگ
زینب یوسفی، یکی از میلیونها زن افغانستان که به رغم سختیها و چالشهای زندگی در کشوری جنگزده و دچار بحران، توانسته است صدای خود را به گوش جهانیان برساند، قصهای است پر از مقاومت و امید. فرخندده: این گزارش به بررسی زندگی شخصی و حرفهای او، بهویژه در دورههایی که او در معرض تغییرات شدید سیاسی و اجتماعی بوده، میپردازد. زینب یوسفی، زنی است که در میان میلیونها زن افغانستان، راه خود را یافته است. او در ایران به دنیا آمده، اما ریشههای عمیق فرهنگی و قومیاش به بامیان افغانستان بازمیگردد. در خانوادهای با وضعیت متوسط، رشد کرده و از دوران کودکی، طعم تلخ مهاجرت و بیخانمانی را چشیده است. با وجود اینکه افغانستان سالها درگیر جنگ و بحران بوده، زینب هرگز دست از تلاش برنداشته است. او در مقطع ماستری در رشته فلسفه در ایران تحصیل کرده و با آرزوی تغییر، به افغانستان برگشت تا سهمی هرچند کوچک در ساختن آیندهای بهتر برای کشورش داشته باشد. زینب از همان ابتدا در عرصههای مختلف آموزشی وارد شد. از تدریس در مکتبهای ابتدایی تا تدریس در دانشگاهها و تدریس آنلاین، همیشه در تلاش بود که دانش و تجربهاش را به نسلهای جدید انتقال دهد. اما یکی از لحظات مهم در زندگی حرفهای او زمانی بود که به عنوان کارشناس آموزشی در کمیسیون مستقل انتخابات افغانستان مشغول به کار شد. این تجربه به او فرصت داد که از نزدیک با چالشهای مدیریتی و آموزشی در یک جامعه در حال تحول آشنا شود. متاسفانه با سقوط جمهوری اسلامی افغانستان و روی کار آمدن طالبان، همه چیز تغییر کرد. همانطور که زینب توضیح میدهد، «ما را گوشهنشین کردند و به انزوا بردند». این جمله تنها بیانگر وضعیت فیزیکی او نیست، بلکه عمیقتر از آن، به وضعیت روانی و اجتماعی زنان و فعالان جامعه افغانستان اشاره دارد که به ناگهان خود را در شرایطی بیرحمانه و بیپناه دیدند. مهاجرت برای زینب یوسفی تنها یک تغییر جغرافیایی نبود؛ این تجربه به نوعی بخشی از هویت او شد. او از ایران به افغانستان بازگشت، اما دنیای جدیدی که در انتظارش بود، کاملاً متفاوت از تصورات او بود. «تصویرهایی که رسانهها از افغانستان نشان میدهند، بیشتر صحنههای جنگ و خرابیها است. این تصورات باعث میشود که فکر کنی افغانستان فقط یک سرزمین پر از ویرانی و خونریزی است.» اما وقتی زینب به وطن خود بازگشت، با وجود خاکی بودن غرب کابل، او آن را جایی آرامبخش یافت. «با اینکه در غرب کابل زندگی میکردیم و خاکهای زیاد و مشکلات آب و هوایی داشتیم، ولی اینجا خانه خودم بود. اینجا آرامش داشتم.» این تجربه نشان میدهد که حتی در شرایط سخت نیز، بازگشت به وطن میتواند برای فرد حس تعلق و امید را به همراه داشته باشد. زینب به یاد میآورد که چگونه در دوران کودکی و در هنگام مهاجرت به ایران، احساس تحقیر و طرد شدن را تجربه کرده بود. «ما شهروندان افغانستان همیشه در نگاه دیگران نقص داشتیم. حتی وقتی به صف میرفتیم یا سفر میکردیم، باید از دیگران جدا میشدیم.» این تحقیرها، هرچند در آن زمان کمتر تاثیر میگذاشت، اما به مرور ذهنیت خاصی را در ذهن او شکل داد. «ما شهروندان افغانستان همیشه این احساس را داشتیم که چیزی کمتر از دیگران هستیم. این حس تحقیر برای من هیچوقت فراموش نمیشود.» اما این تجربه، خودش به نوعی تبدیل به محرکی برای مبارزه و تلاش بیشتر شد. زینب توانست از این شرایط دشوار، به انرژی و انگیزهای برای تغییر و ساختن آیندهای بهتر تبدیل کند. در بخش دیگری از صحبتهای زینب، او به اهمیت تحصیل و رشد فردی اشاره میکند. «هر چه پیش میروم، بیشتر میبینم که دانش و تحصیل به من کمک کرده است تا دیدگاهها و افکار خود را تغییر دهم. در دوران تحصیل، از استادان و همکلاسیهایم آموختم که چگونه به مسائل اجتماعی و سیاسی نگاه کنم.» او معتقد است که تحصیلات نه تنها توانمندیهای فردی را ارتقا میدهد، بلکه نقش مهمی در شکلدهی به دیدگاههای ایدئولوژیک و اجتماعی افراد دارد. این نگاه، به زینب کمک کرده تا در میان چالشها و موانع زندگی، همواره برای پیشرفت و تغییر گام بردارد. زندگی او به نشان میدهد که حتی در شرایط سخت، همیشه جایی برای امید و تغییر وجود دارد و اینکه هر فرد میتواند با تلاش و پشتکار، حتی در بدترین شرایط، راه خود را پیدا کند و صدای خود را به گوش دیگران برساند. زندگی در افغانستان و شرایط پیچیدهای که زینب یوسفی از آن صحبت میکند، تنها محدود به مرزهای فردی نمیشود. او معتقد است که در حال حاضر هنوز در جایگاهی قرار ندارد که بتواند «واقعی» خود را بشناسد و آن را به دیگران ثابت کند. در دنیای اجتماعی، حتی تحصیل و دانشگاه میتوانند ابزارهای مهمی برای رشد فردی و شکلدهی به هویت باشند، اما این تنها یک بخش از تصویر است. زینب به این نکته اشاره میکند که برای رسیدن به درک عمیقتری از خود و جامعه، باید به جایی رسید که دیگر حرفها و افکار منفی یا حتی تحقیرآمیز روی فرد تاثیر نگذارند. او به این حقیقت اشاره دارد که «مردم وقتی به آگاهی میرسند، دیگر تاثیر حرفهای سطحی یا منفی را نمیپذیرند.» زینب به مثالهایی از محیطهای دینی و مذهبی میزند که در آنها، مواعظ و سخنان مراجع و روحانیون میتواند تاثیر عمیقی بر ذهن و رفتار مردم داشته باشد. او میگوید: «در دوران کودکی، وقتی پدرم به نماز جمعه میرفت، سخنان امام مسجد برای او تاثیر زیادی داشت. اگر این پیامها تکرار شوند، در نهایت دیدگاههای مردم تغییر میکند.» این اشاره، نشاندهنده اهمیت تکرار مفاهیم درست و آموزههای انسانی است که میتواند ذهنیت نسلهای مختلف را تغییر دهد. یکی از بزرگترین چالشهایی که زینب در طول دوران تحصیل و زندگیاش تجربه کرده، مسأله بسته شدن درهای دانشگاهها به روی دختران افغانستان است. زینب با درد و نگرانی از این وضعیت صحبت میکند و معتقد است که این امر تنها یک مشکل آموزشی نیست، بلکه ابعاد اجتماعی و روانی عمیقی دارد. «دختری که از دانشگاه باز میماند، احساس میکند فرصتی از دست رفته است. او شاید در دلش یک عقده باقی بگذارد، به این فکر کند که چرا نتوانسته به خواستههایش برسد. این احساس به نسلهای بعدی هم منتقل میشود.» این بسته شدن درها نه تنها
امید در دل سختیها: داستان زنانی که نمیخواهند تسلیم شوند
فرخنده: در غرب کابل، جایی که زندگی همچنان در سایهٔ مشکلات و بحرانها جریان دارد، فرشته اسم مستعار، زنی تنها و شجاع، دکانی کوچک و پر از لباسهای هزارگی را اداره میکند. او با دستان خسته و قلبی پر از امید، روزهای دشوار را سپری میکند و برای سه فرزندش، که در چشمانشان هنوز آرزوی فردایی روشن دیده میشود، تلاش میکند. فرشته نه تنها بار زندگیاش را بر دوش میکشد، بلکه در دنیای تاریک و بیرحم امروز، همچنان امید به فردای بهتر را در دل خود حفظ کرده است، حتی وقتی که همه چیز در اطرافش به نظر میرسد فرو میریزد. دکانی کوچک و پر از لباسهای هزارگی که روزانه با دستهای خسته و قلبی پر از امید اداره میکند، تنها امید او به فردا است. اما فرشته در دل این دکان تنها بهدنبال نان شب نیست؛ او بهدنبال آیندهای است که فرزندانش در آن زندگی بهتری داشته باشند. پس از سقوط دولت پیشین و به قدرت رسیدن طالبان، زندگی فرشته به طور کامل تغییر کرد. شوهرش به دلیل مشکلات امنیتی و نبود فرصتهای شغلی مجبور به مهاجرت شد و حالا این زن است که باید بار زندگی و تربیت سه فرزندش را به دوش بکشد. با این حال، فرشته هیچگاه تسلیم نشد. او با صدای آرام و محکم میگوید: «وقتی شوهرم رفت، حس کردم که دنیا روی سرم خراب شده است. تنها بودم و نمیدانستم چگونه میتوانم سه فرزندم را بزرگ کنم. اما چارهای نبود. باید میجنگیدم.» دکان کوچک او که در گوشهای از یک مارکیت شلوغ قرار دارد، تبدیل به مأمنی برای فرشته شده است. این دکان نه تنها محل کسب درآمد اوست، بلکه جایی است که هر روز به آن امید میبندد. فرشته با شور و شوق از آغاز کارش میگوید؛ از خیاطی در خانه تا دکانداری در یک دنیای پر از چالش و فشار. اما روزهایش همیشه بدون دشواری نمیگذرد. طالبان بارها به دکان او آمدهاند و به دلیل حجاب و آرایشش، او را تحقیر کردهاند. اما این همه فشار نتوانسته است عزمی که در قلب او است، تضعیف کند. فرشته تنها نیست؛ او نماینده زنانی است که در سایهٔ محدودیتها و تهدیدات، هنوز میخواهند زندگی کنند، کار کنند، و برای خانوادههایشان بهتر از دیروز بسازند. او میگوید: «زنان افغانستان خیلی شجاعتر از آن چیزی هستند که فکر میکنید. مادران همهچیز را درک میکنند و هیچچیز نمیتواند آنها را از پا درآورد.» و در حالی که فرشته از مشکلات روزمرهاش میگوید، نگرانی بزرگ او آیندهٔ دختران افغانستان است. او با دلآزردگی از وضعیت آموزشی دختران سخن میگوید و تأکید میکند: «اگر دخترها درس نخوانند، فردای تاریکی در انتظارشان است. طالبان باید دروازههای مکاتب و دانشگاهها را باز کنند، تا نسلهای بعدی حیف نشوند.» در این شرایط سخت، فرشته هر روز به دکان خود میرود، تا شاید بتواند برای خود و فرزندانش فردایی روشنتر بسازد. آرزوهای کوچک او شاید در نگاه اول بیاهمیت به نظر برسند، اما برای زنی که در دل این همه دشواریها همچنان امیدوار است، هر روز تازه یک پیروزی است. کبرا علیزاده
صدای قدمهای خستهاش در راه استودیو؛ روایتگری که بیچهره، دردهای مردم افغانستان را بازتاب میدهد
فرخنده؛ در تاریکی و سکوت، تنها صدای قدمهای خستهاش در کوچههای خاموش شنیده میشود؛ صدایی که به سوی استودیوی رادیو میرود، جایی که او میتواند بیآنکه چهرهاش دیده شود، روایتگر زندگی و دردهای مردم افغانستان باشد. او در پنهانیترین لحظات، صدای آنان است که به شنیده شدن نیاز دارند، با صدایی لرزان اما استوار، از واقعیتهایی میگوید که زیر سایه طالبان خاموش شدهاند. کبرا احمدی، دانشجوی ژورنالیزم دانشگاه کابل بود اما در میان هزاران محدودیت و چالش، همچنان به حرفهی خود ادامه میدهد. کبرا تا دو سال پیش، یکی از دانشجویان سال سوم دانشکدهی ژورنالیزم بود؛ رویای او این بود که روزی بتواند خبرنگار آزاد و قدرتمندی در رسانههای ملی و بینالمللی باشد و داستانهای زندگی مردمش را به گوش جهانیان برساند. اما ناگهان همه چیز دگرگون شد. طالبان بار دیگر قدرت را به دست گرفتند و زندگی میلیونها شهروند افغانستان، به ویژه زنان و دختران، زیر چکمهی سنگین قیودات و محدودیتهایشان لِه کردند. دانشگاهها بسته شدند و صنفها تعطیل. آرزوی فارغالتحصیلی و تبدیل شدن به یک خبرنگار برای کبرا، به نظر میرسید که تنها یک خاطره خواهد ماند. با وجود این همه محدودیت و خطر، کبرا تصمیم گرفت که به راه خود ادامه دهد. او نمیتوانست خاموش بنشیند و فقط شاهد باشد. او به جمع محدود زنانی پیوست که هنوز در برخی رسانهها فعالیت میکنند و هر روز با چالشهای جدید و قیودات بیشتری از سوی طالبان روبرو میشوند. کبرا میگوید:« از دوران کودکی علاقهمند خبرنگاری بودم، و میخواستم صدای مردم خود شوم، در کل خبرنگار بودن خودش چالش است، اما در این دوران هر روز با چالشهای فراوان روبرو استیم، و انگیزهی که من را تشویق میکند تا هر روز با شور و اشتیاق طرف گزارش نویسی خود بروم همان انگیزهی درونی است که از کودکی داشتم. فعلا که تمام محدودیت را تحمل میکنیم، و هشدار و فرمانهای که از سوی حکومت برایما میرسد، را تطبیق میکنیم، چون ما خیلی جانب احتیاط را در نظر میگیریم، و تمام خبر و گزارش ما باید مطابق پالیسی دولت باشد، اجازه نشر خبر ضد حکومتی را نداریم.» یکی از چالشهای که تمام خبرنگاران با آن روبرو است بهخصوص در این حکومت ما نمیتوانم از مردم مصاحبه بگیرم یعنی تمام مردم یک قسم ترس دارد، و به ما مصاحبه یا کلیپ نمی دهد. دوست ندارد صدایشان را داشته باشیم. و بعضی از منابع اصلا جواب نمی دهند.» صبحها برای کبرا با نگرانی و استرس آغاز میشود. قبل از رفتن به استودیو، باید مطمئن شود که حجابش کامل است و ماسک را به گونهای پوشیده که صورتش کاملاً پنهان باشد. طالبان بر رسانهها نظارت سختگیرانهای دارند و هیچ اجازهای برای نمایش صورت زنان داده نمیشود. قوانین سختگیرانه و دستورهای پیدرپی طالبان، فضای کار را برای او و دیگر همکارانش دشوار کرده است. او که نخواست نام رادیویی که در آن کار میکند را بگیرد، میگوید: «من از وقتی اینجا در این رادیو خبرنگار استم همیشه ترس پ وحشت دارم اما کوشش میکنم خود را با این قوانین ها افق بدهم و به وظیفه خود به شکل درست عمل کنم.» در طول روز، کبرا گزارشهایی از وضعیت اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی مردم افغانستان تهیه میکند. او داستانهایی از مردمی روایت میکند که همچنان در شرایط ناپایدار و تحت فشار طالبان به زندگی خود ادامه میدهند. کار او هر روز به خطر میافتد؛ از یک سو باید محتوای خبرها به گونهای باشد که با حساسیت طالبان روبرو نشود و از سوی دیگر، نباید حقایق را نادیده بگیرد. یکی از بزرگترین چالشهای کبرا، حفظ هویت و امنیت شخصی اوست. طالبان از خبرنگاران زن میخواهند که نقاب بپوشند و هیچکس نباید چهرهی او را ببیند. این دستور ساده به نظر میرسد، اما فشار روانی و فزیکی زیادی برای او به همراه دارد. «وقتی ماسک و نقاب میپوشم، احساس میکنم نفسکشیدن برایم دشوار است. اما این تنها راهی است که میتوانم به کارم ادامه دهم»، کبرا این جمله را با صدای آرام و لرزانی بیان میکند، گویی نمیخواهد کسی از ترسهای درونیاش مطلع شود. در چنین شرایطی، کبرا سعی میکند تا حد ممکن هویتش را پنهان نگه دارد. او میداند که هر اشتباه کوچکی ممکن است زندگیاش را به خطر بیندازد. در عین حال، با وجود همهی این سختیها و فشارها، کار او به عنوان یک خبرنگار، منبع انگیزه و امیدی است که نمیخواهد از دست بدهد. کبرا تنها نگران خود نیست؛ خانوادهی او نیز از عواقب فعالیتهای او بیم دارند. مادرش همیشه با نگرانی به او میگوید: «دخترم هیچ ارزشی ندارد که خودت را به خطر بیندازی. فقط دعا میکنم که هر روز سالم به خانه برگردی.» اما او به مادرش قول داده که محتاط باشد و تنها برای افشای حقایق ضروری و به نفع جامعهی خود تلاش کند. با این حال، کبرا همچنان امیدوار است. او با صدای خود، از صدای زنانی که از کار و تحصیل محروم شدهاند، دفاع میکند. کبرا باور دارد، روزی میرسد که زنان و دختران افغان دوباره بتوانند به جامعه برگردند و به آرزوهایشان دست یابند. او به این امید، هر روز صبح به استودیو میرود و صدایش را به گوش میلیونها شنوندهی رادیو میرساند. کبرا میگوید: «گاهی احساس میکنم در این تاریکی و سکوت، تنهایم. اما وقتی صدای خودم را در رادیو میشنوم، احساس میکنم که هنوز هستم؛ هنوز زندهام و هنوز امید به تغییر دارم.» در پایان هر برنامه، کبرا نفس عمیقی میکشد و میداند که ممکن است روزی صدای او خاموش شود، اما به راه خود ادامه میدهد، به امید اینکه شاید صدای او روزی به گوش جهانیان برسد و بخشی از تغییر باشد. کبرا میگوید: «خبرنگاران در تمام جهان نقش ارزنده دارد و رسانه در انتقال صدای مردم نقش مهم ایفا میکند و من به عنوان خبرنگار از مردم میخواهم که با خبرنگاران همکاری کنند و مشکلات که دارند با خبرنگاران در میان بگذارند. و از طالبان هم میخواهم همکاری کنند و زمانیکه به مصاحبه و کلیپ آنها را نیاز داشتیم، پاسخ بدهند.» کبرا علیزاده
نگاهی به وضعیت دختران افغانستان در سایه محدودیتهای آموزشی
فرخنده؛ همزمان با فرا رسیدن روز جهانی دختر در تاریخ ۱۱ اکتبر، جهان از این روز تجلیل کردند اما در افغانستان سه سال است که برای بسیاری از دختران افغانستان، دروازههای مکتب و دانشگاه بسته ماندهاند که دختران افغانستانی در انزوا و افسردگی قرار دارند. ثریا، دختری 25 ساله از ولایت بامیان است، وی محصل سال سوم در دانشگاه مرکزی طبی کابل بود که طالبان فقل بر دروازه انداخت تا راه پیشرفت برای همهی دختران افغانستان بسته شود، او هر روز با کتابهایی که زمانی همدم رؤیاهایش بودند، به گوشهای از خانه پناه میبرد. وی روزی میخواست داکتر شود و به زنان به خصوص زنانی که در ولایت و قریههای دور دست زندگی میکند؛ کمک کند، اما حالا تنها به کتابچهای خالی خیره میشود و نمیداند که آیا این رؤیاها هرگز به حقیقت خواهند پیوست. پس از تغییر نظام در سال 2021، طالبان بر اریکهی قدرت نشستند و محدودیتهای شدیدی و روز افزون را بر تحصیل، و کار زنان اعمال کردند که مکتب برای دختران بالاتر از صنف ششم و دانشگاه برای محصلان تا امر ثانی بسته شد. هزاران دختر مانند ثریا، که روزی با امیدهای بزرگ به مکتب و دانشگاه میرفتند، ناگهان خود را از این حق طبیعی محروم دیدند. ثریا میگوید: « من در یک خانواده از سطح سواد پایین متولد شدم، که همواره در تقلای پیشرفت بودم و میخواستم روزی یک داکتر نخبه شوم، به قریههای دور دست بروم و کلینیک و شفاخانه بسازم، به زنانی محروم جامعه خود خدمت کنم، مکتب را از بامیان شروع کردم و صنف اول را در همانجا خواندم، که بعد بخاطر درس و تعلیم عازم کابل شدیم، در کابل همچنان به ادامه، مکتب را در مکتب دخترانه سیدالشهدا از صنف دوم شروع کردم، که هم درس می خواندم و هم قالین بافی میکردیم. تا هزینهی درس و تعلیم خود را بدهم. در آن زمان بیشترین انگیزه را از استاد و محیط خود میگرفتم، تاکه آهسته و پیوسته از مکتب فارغ شدم اما در زمانیکه متعلم بودم، با مشکلات و چالشهای زیادی روبرو شدم، من از میان دود و باروت انفجار و مشکلات شدیدی امنیتی فایق آمدم تا به هدف خود برسم و بخاطر اینکه روزی یک داکتر موفق شوم تمام چالشها را به جان خریدم، با نمرهی بلند و تلاش زیاد توانستم در رشتهی ستوماتولوژی دانشگاه طبی کابل کامیاب شوم و سه سال را با شوق و انگیزهی تمام خواندم که حتی یک روز هم غیرحاضری نمیکردم و تا اینکه طالبان آمد و تمام رویا و هدفم مثل دود به هوا رفت، در طی این سه سال من هر شب خواب میبینم که دوباره به دانشگاه و دنبال رویای خود برمیگردم، با معلمهایم حرف میزنم و امتحان میدهم. اما صبح که بیدار میشوم، دوباره در خانهام.» ثریا با چشمان پر از حسرت و بغض ادامه میدهد: «نمیدانم این کابوس کی تمام میشود.» محرومیت دختران از تحصیل تنها به معنای ازدستدادن آموزش نیست؛ بلکه آیندهای پر از چالشهای اجتماعی و روانی را نیز رقم میزند. برخی از این دختران مجبور به ازدواجهای زودهنگام شدهاند، و برخی دیگر دچار افسردگی و انزوا. «وقتی دختران در خانه میمانند، احساس میکنند بیارزش هستند و جایی در جامعه ندارند. من در طی این سه سال خیلی احساس بدی دارم و خود را یک موجود که هیچ حقی در جامعه ندارد قلمداد میکنم، افسردگی و تشویشهای ناشی از حالت روانی در اوایل حکومت داشتم، با وجود آن میخواستم تسلیم نشوم و خود را قوی میگرفتم اما از دل من خداوند خبر دارد، من با اشتراک در صنفهای آنلاین و مطالعه کتاب همواره در پی گسترده کردن معلومات و دانستنیهای خود بودم و استم» با وجود محدودیتها، برخی خانوادهها و دختران تلاش میکنند تا امیدی را در دل خود زنده نگه دارند. و امید به این دارند که روزی این تاریکی و سیاهی تبدیل به روشنی خواهد شد و آفتاب طلوع خواهد کرد، بخاطر آن صنفهای مخفیانه درسی، آموزشهای آنلاین و خودآموزی در خانه به بخشی از زندگی این دختران تبدیل شده است. ثریا نیز گاهگاهی از اینترنت برای یادگیری زبان انگلیسی و سایر صنفها استفاده میکند وی امیدوار است که روزی بتواند در دانشگاه به ادامه تحصیل خود بپردازد. «ما نمیتوانیم رویاهایمان را فراموش کنیم، حتی اگر همهچیز علیه ما باشد.» یازده اکتبر که مصادف است با روز جهانی دختر، و از این روز درحالی در دیگر کشورها تجلیل میشود که در افغانستان زنان و دختران از حقوق اساسی خود محروم اند و محرومیت نیمی از جامعه از حقوق اساسی خود، نهتنها آینده آنها بلکه آینده کل جامعه را تهدید میکند. امروز پیام ثریا و هزاران دختر افغانستان به جهان این است: «ما به حمایت شما نیاز داریم. به ما کمک کنید که از تاریکی عبور کنیم و آیندهمان را دوباره بسازیم. در شرایط فعلی تنها کمک کنندهی دختران و زنان افغانستان نهادهای ملی و بینالمللی است» ثریا به دختران جامعهی خود روز دختر را تبریک گفته و میگوید: « من روز جهانی دختر را به همهی دختران سرزمینم تبریک میگویم و امیدوارم روزی دختران افغان خنده کنند و به رویا و هدف خود برسند، پیام من برایشان این است که هیچگاه تسلیم شرایط نشود و خود را مصروف آموزش و تحصیل کنند، در کتابخانه مراجعه خود و با مطالعه کردن کتاب های گوناگون به دانش خود بیافزاید.» در حالی که روزها میگذرند و امیدها کمرنگ میشوند، تنها با تلاشهای جمعی و توجه جهانی است که میتوان صدای دختران محروم از آموزش را بلندتر کرد و فردایی روشن برای آنها ساخت. گزارش: شماییل توانا ناصری